تبليغاتX
نوشته های یک دختر آریایی

نوشته های یک دختر آریایی

بچه ها به شوخی به قورباغه ها سنگ میزنند.قورباغه ها جدی میمیرند...(اریش فرد-آلمان)
سلام

 

اومدم بگم که من دارم می رم...همه رقتن...منم برم بهتره...

 

بدی دیدی ببخش...خوبیم دیدی نوش جونت...

 

خدا شمام اگه کاری داری من تو دفترمم...بیا اونجا بگو بهم...

 

من همتونو یادم میمونه...بیاین پیام بذارینم جواب میدم...تازه کجاشو دیدی خوشحالم میشم....

 

الکی واسه خودت علتم درنیار...من همینجوری دارم میرم...

 

موفق باشین...

 

خدافظ 

 

+نطق شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت0:57توسط |

سلام

میبیم که تعداد آپام داره میزنه بالا...(خاک تو سرت...چی کار کنیم مثلا)

مهرنوش این آهنگایی که از ارغوان گرفتی چه قشنگه...هیچوقت یادم نمیاد هیچ آهنگیو در هرشرایطی بتونم گوش کنم...اما اینارو نافرم میتونم در هر زمانی استعمال کنم...حیف روم نمیشه برم ازش آهنگ جدیدارو بگیرم...خب بده...البته خودش بی معرفته...خیلی زشته آدما سال تحصیلیشون تموم میشه دوستیشونو مورد عنایت قرار میدن...نکنین این کارو...اگه بچه مدرسه ای وبلاگمو خوند...میخوام بگم...آدم باش...این بیشعوریا زشته واسه تو که سن اسبو داری

دیروز رفتم خونه شادی...رفتیم مینای شهر خاموشمهریم اومد...میزون 5 دفه اشکم دراومد با اشک استاد انتظامیچقد نافرم منو یاد بابابزرگ مرحومم میندازهحیف...حالا که بزرگ شدم وقت رانندگیمه بابابزرگم نیستتازه میخواستم اون زمانا رو که منو با چرخه میبردی بیرون کباب میزدیم جبران کنم...خدا رحمتت کنه ولی ییهو رفتی مخم تا چن روز چت کرد واست گریه نکردم یادته همون روز بعداز ظهرو؟؟؟شرمندتمولی خداییش حاضرم نصف عمرمو بدم که یه بعداز ظهر زنده شی...منم چون راننگی بلد نیستم هنوز،پاهات درد نکنه...پاشیم بریم من ایندفه واست کباب بخرمشیرینی قبولی...الهی من قربونت برم خوشگل من...اگه زنده بودی رفیق خوبی میشدی...مخصوصا الاناما خداییش همیشه میلادو بیشتر دوس داشتی...خب حالا ناراحت نشوهممونو یه اندازه دوس داشتی اما با میلاد فابریکتر بودیبا اینحال من نوکرتم

خدا ایشالا استاد انتظامیو نگه داره حالا حالاها...اما یکی از آرزوهام اینه که ببینمش...دلیلشم که فک کنم تابلوئه...اگه تا حالام نفهمیدی مشکل خودته که اینقد خنگی

بعد فیلم رفتیم تو کافه تریای سینما...واییی به گند کشیدیمنه به شدت فالوده فروشیه...شلوغ کردیم...30 نفر آدمم باهم برن سعی میکنن تو اون محیط اونقد آروم مث ما سرو صدا نکنن...چیکار کنیم...یه مشت خز و خیلیم که از این چیزبازیا که آروم بشین 3هزار تومن پول آبدوغ خیار بده بعدم بشین خیلی باکلاس بخور انگار یه کیلو خاویار سفارش دادی نیستیمآخه...آبدوغ خیار 3تومن؟؟؟؟خرم مگه؟؟؟؟اصلا اینوریا که اونجا بودن ماست و خیار خریده بودن 2500 و اونوریایی که آبدوغ خیار میخوردن مونده بودن ما چرا منورو نگاه  میکردیم کبود شده بودیم و از خنده پیچ میخوردیم...آخرش قید پولو زدیم...منو مهری کیک و چایی...شادیم شکلات...واییییی...چاییارو خوردیم گفتیم شادی خالی کن شکلاتو تو لیوانامون که اگه ندی با خاک یکسانی...شوکولاتم خوردیم...روان نویس شادیو ورداشتم پشت منو یه پیام گذاشتم... بعدم دویدیم بیرون تا نفهمیدن...چون مشکوک شدن که ما کرم داریم...از بس اون ۲تا کرم ریختن

خدا فلن حرفم نمیاد...نوکرتم

خدافظ همگی

+نطق شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت1:38توسط |

سلام!

چطورین؟

من زنده ام..به جون خودم...باورت شد؟!

قبول شدم...رتبم شد 7600...سرانتخاب رشته دهن مشاورم سرویس شد...من اصلا اذیت نمیکردم اما تمایل زیادی داشت بهم فحش بده...هروقت میومدم سوال بپرسم به استیصال میافتاد.آخرین بارم که رفتم  ساعت 12 شب بود که وسط اونهمه جمعیت که داشتن بهم که تازه اومدم نگاه میکردن خیلی صریح و رسا از وجودم ابراز تاسف کرد...نوبتم که شد دکی(مشاور) قبل از اینکه وارد سایت بشه به مامانم گفت خدا بهتون صبر بده خانوماین یکیو مامانمم تعجب کرد...داشت شماره شناسناممو وارد میکرد که وایییی یهو فهمید همشهری دراومدیم باهم...گفت اگه میدونستم همشهری ای بهتر میرسیدم به کارتگفتم الانم دیر نشده ها...اینقد بهم اهمیت داد خودمو کشیدم کنار شروع کرد رشتی حرف زدنمنم خندم گرفته بود ...داشتم پیر میدم...خسته بودم...دکیم زده بود تو فاز خودمونی حواسم نبود...اومدم بگم رتبتون چن شده بود؟...نزدیک بود بگم دکی...هیشکی باورش نشه اما تا دک رفتم بعد یه آقای دکتر گفتموقتی گفت 14 بازم اون نفهمی مضمن اوت کرد دستمو که گذاشته بودم پشت صندلی دکی آوردم بالا بزنم تو پشتش..اما تا نصف راه اومدم دستمو آوردم پایین...شانس آوردم آبروریزی نشدازم پلو کباب به عنوان شیرینی خواست(واستا الان سفارش میدم)واسه پرینت اومد اون صفحه ی انتخاب رشتمو saveکنه اسم فایلمو گذاشت پریسا رشتیواییی رفتم اون یکی اتاق واسه پرینت پسره که داشت از خواب بیهوش میشد خوابش از خنده پرید...بعد وسط خنده جدی شد گفت رشتی هستید؟خوستم بگم نهاهل آبادانیم همینجوری به خودم میگم رشتی...

اون که تموم شد چن روز رفتیم مسافرت...هرچند اصلا نمیخواستم برم...من موندم...دیگه در طول تاریخ کسی نامزد کس دیگه نشده که اینقد بی ملاحضگی باید مشاهده کنیم پسرخاله ی محترم و خانومش؟خجالت نمیکشین؟؟؟اگه بچه خالم نبودی بهت میگفتم توله سگ...هرچی سرفه میکنیم...عطسه میکنیم...داد میزنیم...چپ چپ نگاه میکنیماصن به هیچ قسمت مبارکتون نمیذاریدپیر شدم من از خجالت... پیرمیمونا آخه جلو مینا این چه شوخی نفهمانه ای بود!!!!!بچه کوچیکه الاغا!!

امروزم صب رفتیم دیپلممونو گرفتیم با مهری... اومدیم خونه بعد 2باره مث 2تا خر رفتیم خونه شدی بعد مث 3تا قاطر رفتیم بیرون...بعد مهرنوش رفت خونشون من و شادینگ رفتیم اون بستنی فروشی قدیمیه فالوده زدیم...1سال و 3ماه بود نخورده بودم فالوده ی اینجارو...واییی...من نمیدونم اون پیرمردی که اونجاس در طول روز دست تو دماغش نمیکنه؟؟؟غیرممکنه!احتمالا علت خوشمزگی فالوده همین بودهدروغ چرا امروز یه موجود سبز تو فالودم دیدم...2تا سربازم اونور میز نشته بودن پیر شدن از دست ماخدارو شکر خیلی مودب و با شخصیت بودن وگرنه پوتیناشونو میکردن تو حلقمون وقتی شادی فالودشو ریخت تو ظرف من منم نوشابرو ریختم تو فالودهفقط یه انگشت مبارک اون پیرمرد کافی بود به عنوان چاشنیخیلی امروز کیف داد...با اینکه سرم از خستگی گیج داره میره اما خیلی خوش گذشت...از اینه بعد همش میرم اونجا فالوده میخورم...خداییش قبول ندارین هرچی کثیفتر باشه خوشمزه تره؟؟؟ این یه امر اثبات شدست... خوردنی باید به کثافت ترین وجه ممکن درست و به کثافتترین وجه ممکن خورده بشه...1بار امتحان کنید...نمیمیرین...

خدا هوامو داشته باش دیگه...توروخدا...

قربون دوستان خوب!

+نطق شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت3:38توسط |
سلام به همه...

تا حالا اینقد کم ننوشتم...تا حالا اینجوری ننوشتم...

قصد نداشتم تا انتخاب رشته  آپ کنم...

فقط...یه پیام دارم برای اونی که یه آدی بمن نداد همینجوری وبلاگشو بست رفت...

خیلی بدی حامد...آی دیتو میتونستی بهم بدی

خدافظ

                  

+نطق شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت1:59توسط |
  سلام

خوبین؟

من حدود 10 روز نبودم...2روزم مهسا اومد حسش نبود آپ کنم...

4شنبه ی دوهفته پیش رفتیم شمال چهلم شوهر عمه گرامی...به نکات زیادی در مورد شاهین(پسر عمه)پی بردم که چون قسم خوردم نمیشه بگمحواست به بچه نباشه میشه شاهینپررو!کارایی میکنه که یکم هوش میخواد...اما الاغی بیش نیستهمش کاراش منو یاد اون ضرب المثل لری میندازه که(گلاب به روتون):نمیتونی گه بخوری،گه میخوری گه میخوری!(بازم معذرت...میمردم اگه نمیگفتم)

2روز اونجا موندیم...در راه برگشت منو گذاشتن قزوین خونه خالم...خداییش پیر شدم اینقد حوصلم سر رفت روز اول...بچه دختر خالم بیچارم کرددیگه نمیدونست چه بلایی سرم بیاره گیر داده بود کتاب شنگول و منگول بخون واسمدقیقا وسط کتاب مهسا زنگ زد...وقتی شرایطمو براش گفتم قهقهه میزدای سرت بیاد ایشالا!!!منم نمیشد فحش بدم چون خالم میفهمید ضایع بود...دق کردم...

فردا صب میلاد اومد دنبالم رفتیم خونه اون یکی خاله...کرمی که در طول سال کنکور در روح و جانم رخنه کرده بود...تو این 3روز ریشه کن شد و یه آرامش خاصی در ذهنم احساس شد... با نامزد میلادم رفیق شدم...بچه باحالیه...باجنبه...یه مقدار کم پایه...در کل دختر خوبیه...3تایی ماشین ورداشتیم رفتیم باراجین(یه پارک جنگلیه معروف قزوینی)وایییییییییی...خدا بودتازه فهمیدم چه جای باحالی میتونه باشه اینجا!!!

عجب کله خریه پسرخالم...من اگه میدونستم اینقد روانیه زودتر میومدم خونشون...مث خر رانندگی میکرد...4 دفعه من افتادم کف ماشین(مهسا نگی به مامانت...توروخدا)فقط اونروز یه ضدحال وجود داشت اونم نغمه بود... ول کن دیگه...هی دعوا میکرد که آروم برو...میلاااااد...به خاطر منننننننننننننن...حالا هی من هیچی نگفتم که یه وقت روز اول آشنایی ناراحت نشه...همه که نمیفهمن من شوخی میکنم...همین مهسا کشت منو تا فرق شوخیو جدی حرفمو بفهمه...حالا چه برسه به غریبه...آخر سر اعصابم خورد شد گفتم...میدونید...شما 2تا تهوع آورترین نامزدایی هستین که دیدمبدتر شد...آخر گفتم بابا بسه دیگه!خجالت بکشین!!! مثلا من مهمونمهی باهم حرفای یواشکی میزنین...بی تربیتا!بیشعورا!ببذارین منم 2نفره بشم...اونوقت چنان زجرتون بدم که هیچوقت یادتون نرههرچند...انگار من دیوار بودم...ولی اونروز اولین قلیون زندگیمو کشیدم

یه روزم 3تایی رفتیم نغمه و میلاد لباس بخرن واسه عروسی فردا...مارمولک تو هر فروشگاهی رفیق داشت...ای بمیری!!!...هرچی میخواست ورمیداشت...به رفیقش میگفت ماشین حساب بده...نمیدونین...اگه 100تومن خریدش شده بود 70 تومن میداد به طرف یه متلکم میگفت میرفتمنم دیدم موقعیت خوبه یه ادکلن خریدم...(من فرصت طلب نیستم...فرصت ایدفه منو طلبید)

یه بستنی فروشی که جدیدم بود رفتیم...بهترین بستنی میوه ای زندگیمو خوردم...افتضاح خوشمزه بود...

فرداش برگشتیم خونه اون یکی خاله...با دختر خالمو دوستش رفتم بیرون...فرداش نمیدونم چی شد مریض شدم تا شب جنازه بودم...خوبه آمپول نداد دکتره...وگرنه تا 1سال سوژه بودم تو خونشون...

فرداشم اومدم خونه...کلیم برنامه چیدم که برم مراسم مرحوم خسرو شکیبایی...خواب موندم...روحش شاد...

5مرداد نتیجه ها میاد...رسوایی بزرگ در راه است...اگه روحیش موند میام میگم...اگرم نه که...

خدافظ همگی

+نطق شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت3:37توسط |

سلام

بالاخره همش تموم شد راحت شدم...من از 2 ماه پیش تا حالا بیشتر از اینکه ناراحت کنکور سراری باشم سختم بود تازه یه هفته دیگه منتظر آزاد بمونم...گور پدرش...بد یا خوب تموم شد دیگه... فوقش میرم ایلام...کسیو نکشته تاحالا که!

هفته ی پیش که ساعت 4 صب پاشدم...اول از همه رسیدم دم حوزه..بابام بعد از سالها مهربون شده بود انگار نمیخواستم از اون تو برگردم...چون زود صبونه خوردم گشنم بود سر جلسه...حالمم بد بودهمه ی اینا به اضافه ی سختی امتحان باعث شد تاریخی ترین گند زندگی 18 سالم بالا بیاد

اولش آرزو رو دیدم رفتیم تو مدرسه باهم...سعیده ته حیاط با مامانش واستاده بود داشت درس میخوند...من موندم این بشر با اون هیکل چرا مخش یه اپسیلونه...هرچی گفتیم نخون گوش نکرد...به درک...نیم ساعت بعد اومد پیش منو مانی و آرزو...دیدم یه کیسه اندازه کیسه زباله دستشه...بدون هیچ لبخندی که هاکی از مسخره کردن باشه کیسه رو گرفتم...یه نایلون توش (کرانچی)!!!پیر شدم وقتی اون صحنه رو دیدم...پیر...یه کیک مغزدار..از اون باحالا...یه شکلات تخته ای گنده...از اونا که عکس گاو داره...یه فرمند تخته ای گنده...یه ساندیس...ای بترکی ایشالا...من اصن نخندیدم ولی سعید به حماقتش پی برد برگشت با اون جثه صداشو لوس کرد و ازم خواست نخندم...منم چپ چپ نیگاش کردم گفتم من خندیدم؟!فقط یه سوال دارم سعید جون...تو اومدی بخوری در حینش کنکور بدی یا کنکور بدی در حینش بخوری؟گفت به خدا مامانم داد به زور...خواستم بگم خفه شو بابا...ولی نگفتم...گفتم پس برو کرانچیو پس بده به مامانت که سر امتحان وسوسه نشی بخوری تر بزنی تو پاسخنامت...آخه کرانچی؟؟!!!آدم تخم مرغو با تمام وجودش سر کنکور احساس کنه!!!واقعا که...این یه هفته فقط گشتم...با مهرانگیز که 3هفته بود حرف نمیزدم...با شادی رفتیم پیرهن بخره واسه عروسی...2بارم گشت گرفتم ...خاک بر سر عجب سیبیلی داشت...2تاشون که هم سن ماها بودن گفتن بیا بریم...گفتم من میشینم تا بابام بیاد بعد با هم میریم تو ماشین...گفت تو بیا بعد بابات بیاد ببرتت خونه...فقط میخوایم باهات حرف بزنیم...گفتم شما از این حرفا زیاد میزنین...به آدم میگین برو بعد درو قفل میکنیناز کجا معلوم من برگردم بیرون از اون تو؟سگ سیبیل کفرش دراومدآخر منو بردنشادیم اومد تو...زنه که تو ماشین بود سروان بود با سیبیلای قهوه ایآدم از شدت تهوع امواتش میومد جلو چشش...اسممو خالی بستم...کارتم خواست گفتم ندارم...از اونروز به بعدم همش یه اسم میگم به مامانم بعد میرم بیرون که اگه زنگ خواست بزنه سوتی نده...امروزم کنکور آزاد دادیم که یکی از سوال خفناش این بود که منیزیم نیترید چیه؟میشد 3تا منیزیم و 2تا نیترید...منی که شیمی تعطیل بودم و در فیزیک بزی بیش به حساب نمیومدم شیمی 3تا نزده داشتم که یکیش خود سوال غلط بود نزدم...فیزیکم از 35 تا 23تا جواب دادم...دیگه ببین خفناش چیکار کردن اگه من این بودم...عمومیاشم چرت بود جز چنتا ادبیات...نه به اون بیشعوری که از 2تا سوال آمار سراسری هر 2تاشو چارک داد که هرکی حل کرد تو گزینه هانبود...نه به این گاوی که منیزیم نیترید خواسته بود و واسه یه سوال فرمول نویسی دیگه بار 2تا یونارو دودستی تقدیمت کرده بود...خب بی بی کوزتم میتونه جواب بده اونو!!

این سگ سیبیلای ارشادو بگو هر سوراخی یه ماشین چپوندن واسه تمبون ملت تصمیم میگیرنخرمخای عوضی...اگه یه روزی وقتش بشه من رحم سرم نمیشه...تیکه پارشون میکنم...مرتیکه ی بیشعور با مسلسل واستاده به زنه میگه اینو بگیر...انگار نه انگار آدمن...انگار مجبورش کردن مثل یه بسته ی مشکی بیاد بیرون که به بقیه که دوس ندارن چادر سر کنن حسودیش میشه...

تابستونم شروع شد حوصلم سررفت...دیروز 3قطره خون هدایتو خوندم هیچی نفهمیدم...اگه یکی فهمیده بمن بگه کی کیو کشته من خوشحال میشم...

آدم بمیره مجبور نباشه اتاق منو تمیز کنه...وای خدای بزرگ...خیلی طویلست...

الان گشنمه...حالا بعدا میام باز حرف مفت میزنم...

خدافظ

+نطق شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت1:41توسط |
سلام علیکم

اصلا لوس بازی در نمیارم...اصلا شکست نفسی نمیکنم...اصلا اشتباه فکر نمیکنم...اصلا این روحیه عمومی بعد از امتحان نیست که همه اینجوری باشن...این یک حقیقته که من آدمی هستم با هوش در حد مرغ که محیط اطرافشو تاریک کنن فک میکنه شبه.و این یک حقیقته! واضحه که همه میدونن و اگه مامانم دلش واسم نمیسوخت تاییدش میکرد.

حامد تو خوبی؟مرسی از اینهمه روحیه و دلگرمی...مرسی دوست!دیگه در مورد امتحان توضیح نمیدم.دیشب ده و نیم رفتم خوابیدم...راحت...صبم با همون آرامش رفتم...سوالارو که دادن به جای امتحان دادن کثافت زدم به پاسخنامه...نهایتا ایلام.سنندج.زاهدان...همون تیریپا قبول بشم.(اجرکم عند الله بعد یه سال خودآزاری)ایشالا اونهمه کامنتم جبران میکنم...

 اومدم بگم که من دیگه بیکارم...البته حوصله ی اینترنتم ندارم...اصن حوصله ندارم... مسافرت.مهمونی.بیرون.دیدن خاله ها و دختر و پسرخاله ها...تو رو نمیگما مهی!...فقط دوس دارم یه سر برم سر خاک اموات...خدایی امسال خیلی کشته دادیم...احتمالا نسلمون میخواد برچیده شه... بابابزرگم خدابیامرز از تابستون تا آبان مرد از مریضی...یکی نیست بگه خدا ...نوکرتم اینم کاره؟؟؟تو که میخوای این جونو بگیری دیگه این مقدمه چینیا چیه!رک و راس بیا بگو بنده ی من میخوام دهنتو سرویس کنم...اینهمه تشریفات نمیخواد جون تو...۲ ماه بعدم یه جوون از خانوادمون مرد...اونم خدا بیامرزه...ولی نامردیه اگه اون دنیا عذابش بدیا...اندازه ۵تا آدم مریض لب گور مورد عنایت قرارش دادی...ولی زشته با این سنت...خجالت بکش...کارای جوونای جاهل واسه تو خوب نیست...واسه مردم مشمئز کنندست ببینن با این قدمت اینطوری شیطونی میکنی...این شیطونیای تو همون قدر باعت اشمئزاز میشه که دندون درآوردن یه ۱۰۵ ساله ...خوب هیکل مارو با ترکونی که زدی ویتامینه کردی...این تری که زدی حالا گندش تو فامیل درمیاد میشم مایه ی ننگ...میگن یه سال خودشو پیر کرد هیچ خری نشد.

از همه ی کسایی که نیومدم وبلاگشون(وبلاگ هیشکی نرفتم امشب دیگه)معذرت میخواهم...حتما میام نهایتا کنکور آزادو دادم ولی شایدم زودتر...حامد ایشالا که امتحانت خوب شده باشه...

فردام میرم چنتا کتابی که ۲ ساله میخوام بخونم میخرم...شایدم نرم...

امروز درسته که از یه جهت خیلی بزرگ کم آوردم ولی تصمیمای مهمی گرفتم...

شاید وقتی اومدم یه ذره از امروز صبو تعریف کنم بخندین...

خدا من سر قولم میموندم اگه اینطوری قهوه ایم نمیکردی...احتمالا فک کردی خالی میبندم خواستی رومو کم کنی...

خدافظ...

 

+نطق شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت0:36توسط |
سلام ملت خوبین؟

من الان اومدم که زود برم و اصلا قصد ندارم مث همیشه که زود میرم ۲ ساعت بمونم...آخه میدونین من همیشه میخوام زود برم...آخه باید برم درس بخونم ولی همش یه چیزی میشه که باعث میشه نرم...

امروز بزرگترین آرزوم این بود که یا یکی باشه اینقد لگدش بزنم تا بیهوش شه...یا یکی باشه که بیکار باشه هروقت از اتاق اومدم بیرون که بعد از( ارواح عمم )ساعتها درس خوندن استراحت کنم به شرو ورام گوش کنه...آقا هیششششششششششششکیاصن اون مورچه احمقه که همش لای کتابمه هم نبودیه دونه از این چیزای پردار...اسمشو نمیدونم...فک کنم همون مورچه میگین دیگه...اونم اومد کشتمش از حرص...معلوم نیست از کجا میانزنگ زدم خونه مهی اینا...خالم همچین باحال جواب داد که موندم...بعد دیدم اینطوری نمیشهزنگ زدم مهرنوش مث همیشه عین یه احمق میخندید و از سریال حامد جون تعریف میکرد...خواستم بگم چته؟؟!!!حالا درسته خوشگله ولی خودتو کنترل کنهرچی من میگم اعصابم خورده هی حرفای خودشو میزنه میخنده...آخه مرده شور ترکیب شیربرنجتو ببره توام دوستی من دارم؟؟!!الانم یه دقه اومدم این مطلبو بنویسم مهسا آن شده یه تومار متن انگیلیسی فرستاده میگه بخونآخه اسکل تو یه کپی میکنی با۳تا کلیک میفرستی...منکه با ۳تا کلیک نمیتونم بخونم ساعت ۲ شب...

واییییییییی خدای بزرگ وسط نوشتن...همین خط که دارم مینویسم...مهسا عکس یکیو نشونم داده از خنده سردرد گرفتم...هیچی در وجود من آدمیزادی نمیباشد...از ترسُ.ناراحتی.خشم.خنده و هر چیز دیگه ای در دنیا سردرد میگیرم...الانم گرفتم...مهسا جان شیطان ایشالا مورد عنایت قرارت بده...

بهتره من برم بخوابم...

فردا روز چیزیو در پیش دارم...

خدا جان...خوب هیکل ۳ خانواده رو قهوه ای کردی...از تو ممنونم ای دوست داشتنی ترین نجات دهنده...

خدافظ همگی

+نطق شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت2:59توسط |
سلام

حال شما...من بار دیگر اومدم...

پریروز سنجش دادم پاشدم با شادی رفتم پارک...بعد مدتها رفتم این پارک...یه چن بار رفتم بوستان دیدم ارازل زیاده آدم نمیتونه بشینه فک کنه واسه خودش...رفتیم پارک لاله...آقا نگو لاله بگو خشخاش... افغانستان...چه ساچلارینایی زدیم.نفهمیدین این آخریو...ببینیم ما و اکیپ وقتی یه چیز ضایع در وجود یکی میبینیم سوتی نمیدیم که مثلا سوسن(آیدا) موهایش را نگاه کن گوشه ی از آن به بالا رفته و نیمی از آن صورتی است و چقدر خنده دار میباشدمیگیم بزن ساچوطرفتم نمیفهمه و فک میکنه تو جذبش شدی...البته اونروز دیگه اینقد سوژه ریخته بود من میگفتم ساچ شادی میزد.چقد تاب بازی کردم...با یه دختر تپلم بازی کردم از این هیکل ورزشکاریا...همش معلق بودم رو اللا کلنگ(درست نبود تقصیر مامان شومیه)

۲ روز قبلشم یه دعوای اساسی کردیم..آخه قرار بود جمعه یکی بره از طرف کلاس دشت بهشت که جشن روز معلم اونجا بود...کادوهارو بده...چون کادوی ما بود باید از طرف ما انتخاب میشد ولی نشد و مونا خانوم گه انتخاب شد...حالا روز قبل من دیدم رفت به مدیر آموزشگاه گفت اونو ببرههدفشم این بود که به بچه ها بگه من منتخب کلاسم همیشه..من دفتر فیزیکو ورداشتم گذاشتم رو پام نشستم رو نیمکتی که مدیر واستاده بود پیشش...همه ی این کارارم کردم که بدونه ما میدونیم واسه انتخاب شدن چقد خودشو کوچیک میکنه...وینی خاک بر سر!خلاصه حرفی که ۶ ماه گیر کرده بود تو گلوم چهارشنبه گفتم...خنک شدم!!!!!!!!!!!(نمیگم چی بود)

یه سری کرمم ریختم که با موافقت بچه ها و به نمایندگی از اونا بود...رفتم وسط کلاس گفتم موافقین روز معلم فقط مریم بره یا اگه کس دیگه ای رفت کادورو بهش ندیم؟همه گفتن بله!۱۰۰٪

مونا تو این ۳ ماه که قهر بودیم بمن چشم غره نرفت که اونروز ۵ بار رفت...بار اول که رفت بقیه رو خودم عمدا توجهشو جلب کردم که بازم بره...نمیدونین...انگار آدامس نعنایی خورده بودم اینقد خنک بود...خدایا!!!مونیکا جیگر بازم چش و ابرو بیا...عشق من!

اونروز مونا رفت دشت بهشت یا دستشویی من خبر ندارمبالا خره تو جمع اونهمه شاگرد که با کادو رفتن دست خالی بره واسه بقیه سوال پیش میاد...چقد اصرار کرد که کادورو ببره تا مث هویج نشینه اونجا.(ایکن مورد نظر موجود نیست...آره همون)

من برم وقت استراحتم تموم شد...

خدافظیییییییییی

+نطق شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت23:16توسط |

سلام خانوما...آقایون

خوبین ایشالا؟

میبینم که...هیچی ...چیز خاصی نمیبینم...

رفتم..من بی اراده ی...بی...بی اراده آخرشم رفتم مهمونی آیداتولد البته..جواد پارتی بود...از دیشب لباس قدیمیای مامانمو پوشیدم یدونه خداشو ورداشتم ولی امروز نپوشیدم...فک نمیکردم اونقد بچه ها ضایع بپوشن.

رفتم...پامو گذاشتم تو خونشون کبود شدم از خندهوایییییییییی گفته بودن از عمه ی مامانا و ننه بزرگا گرفتن لباسارو..راس میگفتن... ورودی نفری 2 تومن دادیم واسه مسابقه جوادترین آدم.

من 2 رنگ جوراب راه راه گورخری پام کردم...یکی بنفش سفید...اون یکی کرم و مشکی.دامن کرم با گل قرمز...چین چینیتومبون خونه ام پوشیدم زیر دامنخردلی.با دمپایی مدل زمستونی پولکدار فسفری.بلوز گیپور سفید آستین پفی گشاد...لپامم کبود بود...با گوشواره سبز...گردنبند قهوه ای.

زریتا دمپایی زمستونی واقعی(از این قهوه ایا) پوشیده بود.خدا بود با بلوز گل گلیش...

آیدا گه یه دور رفته بود کوهستان اومده بود...موندم از کجا آورده بود لباسارو!

مریم...این خانوم مانتو بیرونشم قرض کرده بود...آخرم 26تومن جایزه رو مریم برد...من ترجیح میدم لباس ایشونو توضیح ندم...بهترین بود...خداییش عالی بود...با همون مانتو گل بهی که مال 40 سال پیشه سوار ماشین شد...نگفت راننده میترسه ببینتش.

ولی من اگه اون بلوز دیشبیو میپوشیدم میبردم.خیلی تهوع آور میشدم...نمیدونین که!

کادوی آیدارم با روزنامه پیچیدم دادم بهش...رزی که تو کیسه زباله گذاشت کادوشو.

خیلی خنده دار بود...حیف...بلد نیستم عکس بذارم...وگرنه میذاشتم هممونو میدین...از خنده باید یکی جمتون میکرد.تابستون یکیتون یادم بده پلیییییییییییییییییز

بابای آیدا خیلی باحاله...خیلی...آیدا به باباش رفته اونجوریه...ستی(ستاره) یه سوتی وحشتناک داد(بده نمیشه گفت) باباش انگار نه انگار که ما خجالت میکشیم...هی میخنده!نخند عمو...(منو نیگا هی زرتی با همه خودمونی میشم)مامانش که هی منو ورانداز میکرد با باباش میخندیدن.

واقعا جواد بازی بود...واقعا...فامیلاشون که اومدن وقتی مارو دیدن سکوت کردن...بعدا فهمیدا چه خبره

مونا انترو بگم...واییییییی خدا چه کیفی کردم...برگشته به معلم گسستمون درگوشی گفته شمارتونو میشه بدین اگه عید اشکال داشتم زنگ بزنم؟(حالا انگار ما نمیخونیم اشکال نداریم)اونم رفته درگوشش گفته نه(شما نمیدونین اون مسخره میکنه آدمو چه جوری میشه...آدم میخواد بمیره.)پررو از رو نرفته...گفته آخه همه معلما دادن شماره رو...اونم دوباره  درگوشی گفته اونا اشتباه کردن...بعدم رفته سر کلاسش که نصفشون دوستامونن اداشو درآورده...وای خدا...مونا فک میکرد چون معلمه کتاب گاجشو داده مال خودش پس دیگه همه چی حله...نمیدونست این چه مدل آدمیه...حاضره نصف عمرو سرمایشو بده تا یکیو به...به...همون قهوه ای کنه.

بچه ها میدونم با مزه نیست این چیزا که نوشتم ولی نمیدونین ما چقد خندیدیم...نوشتم که یادم نره

-غلط کردی!راس میگی برو تو دفتر خاطرات بنویس..خرخالی نبند...

-خدا باز که شما...باشه شیطون ...باشه...

خب دیگه چیلدرن(همون کودکان)هوای مارو داشته باشین...دعا کنین به جون خودم موثره..دعا کنین من اونی که میخوام قبول شم که بتنونم یه پخی بشم درآینده(مگه چنتا داریمپخو میگم)

چقد من بی تربیت مینویسم جدیدا...دیدی خدا؟...بابام خیلی شاکیه از بیتربیتیم...یکی نیست بگه بهش من به دوستان نگم به کی بگم این اطلاعات وسیع فحشیمو؟!!!هان؟؟؟آخه چرا...(خب بسه..لوس بازی شد)اینقد بدم میاداینقد کشش میدم تا گندش درآدجم کن...خب باشه.

بچه ها دلم واسه همتون تنگ میشه...

همتون...اسم نمیبرم که کسیو یادم نره...

ایشالا همیشه خوش باشین...

مخصوصا بعضیا که...بله...جناب عالی ...مریدا خان.خوش باش.

قربون همگی شما بینندگان...چیز...خوانندگان چرت و پرت های من

خدافظ

 

+نطق شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت3:41توسط |