X
تبلیغات
نوشته های یک دختر آریایی

نوشته های یک دختر آریایی

بچه ها به شوخی به قورباغه ها سنگ میزنند.قورباغه ها جدی میمیرند...(اریش فرد-آلمان)

سلام...

امروز معلوم نبود از کدوم شبکه ی قزمیتی اومده بودن مدرسمون واسه روز گدس.یه نفرم آورده بودن در مورد صیهونیستا و فلسطینیا مغز بخوره.دو تام فیلمبردار اومده بود. نمیدونم چرا مارو عین خزا جمع کردن تو نمازخونه.یکی از فیملبردارا کپی عموم بود.فقط قیافشو هرکی میدید میخندید.انگار هر لحظه امکان داشت تکیه بده به دیوار و زار بزنه.خیلی قیافش غم بود.مهرنوش که تا وارد شد خندید.دنج ترین مکان نشستیمو...واییییییی داشتیم منفجر میشدیم از خنده... یارو اینقد لهجش باحال بود مردیم.برگشته هی سخنان جیگرارو برامون میگه.از اقدامات احمدی نژادم حرف زد.میگه مسلمونا بیان نفری یه تومن بذارن واسه فلسطینیا یه میلیارد تومن جمع میشه. حرفاشو زد و گفت هرکی سوال داره بپرسه.سر جواب سوال یکی، دوباره قضیه ی نفری یه تومن واسه فلسطینو گفت...منکه تمام مدت داشتم چرت میزدم دستمو بلند کردم و پاشدم سوال بپرسم.گفتم:ببینید...شما هی میگین برین نفری یه تومن کمک کنید...تو ایران 30% مردم زیر خط فقرن...برای ایرانیا هموطنشون خیلی براشون از بقیه ی مردم دنیا با ارزشتره.حالا چه مسلمون چه غیر مسلمون.شما چه انتظاری دارید وقتی یهودیای تو ایران وظیفه ی خودشون میدونن به اسرائیلیا کمک کنن ما ایرانیارو ول کنیم بریم به مردم دیگه کمک کنیم؟!سخنرانیم که تموم شد بچه ها همه دست و ایولشون رفت هوا...من همون دقیقه مدیرو نگاه کردم...دیدم داره چپ چپ به من و بچه ها نگاه میکنه و از یه طرفم خندش گرفته...خلاصه معلوم نبود چه حسی داره.هی مدیر و ناظم گفتن ساکت و خودشونو کشتن مگه ساکت میشدن!یهو من برگشتم دستمو بالا بردمو از همه تشکر کردم...یه تعظیم کوچولو هم کردم که همه ساکت شدن.خندم گرفته بود که بچه های آدم ضایع کن ما چه باحال شدن...وقتی نشستم سر جام مهرنوش گفت: چه تعظیمی کردی اون جلو...اینو پخش کنن که ضایست!!اینجا بود که فهمیدم اون غم انگیزه ازم فیلم گرفته...انضباتمو کم نکنن خوبه...اون حرکات...یکی نبود بهش بگه تو که از هیچکی فیلم نگرفتی چه گیری دادی به تیکه ی من!!شانسه دیگه... .سخنرانه تو جواب من یه چیز چرتی گفت که همه در گوش هم گفتن ... چه ربطی به شقیقه داره؟حتی اون فیلمبرداره که عین عموم بود برگشت طرف جمع ما نیشخند زد.آخر سر که داشتن وسایلشونو جمع میکردن اون فیملبرداره رفت وسایلاشو از یه جای دیگه که خلوت و دنج بود ورداره که اونجا نیششو واسه بچه دوما باز کرد!!این وقتی داشت اینور کنار ناظم فیلم میگرفت عین یه آدم محترم کارشو کرد ولی اونور...من همه ی اینوریارو خبر کردم که ببینن اونور چه خبره. خلاصه حیثیت اینم بردم و فرستادمش صدا و سیما.تو حیاط کل بچه ها اومدن بهم گفتم خیلی سوال باحالی پرسیدی پریسا،مرسی،ایول...من موندم که اون یه سوال اینقد تعریف داشت؟؟؟ انگار من فرمول سوخت موشکو کشف کرده بودم.نزدیک به20 نفر از کلاسای دیگه بودن.خواستم بگم اگه اون چند جمله اینقد شادتون میکرد میگفتین زودتر اقدام کنم!!!!

عصرم رفتیم مدرسه افطاری.من چند سال بود نمیرفتم ولی به توصیه ی ناهید جون رفتیم تا خاطره های خوب داشته باشیم از آخرین سال دبیرستان.ساعت 5/4 رفتم خونه ی شادی بعدم رفتیم مدرسه.حوصله ی روضه خونی نداشتیم دیر رفتیم.تارسیدیم دیدیم همه دارن دعا میخونن...اومدیم همکاری کنیم که فورا تموم شد.بعدم که غذا...هیچوقت بهم خوش نگذشته بود ولی این یکی از باحالترین خاطره های عمرم بود.ناهید جونم عین عجل معلق هی دورو بر ما میگشت...اومدیم دسته ای بریم خونه که موقع رفتن الناز ماشین ناهید جونو پیدا کرد و تلافی 3سالمونو درآورد.خیلی خنده دار بود.یه مشت،یه لگد،دوباره یه مشت...من از خنده تحرکمو از دست داده بودم.تازه 5 دقیقه بعد برگشت دستگیره ی ماشینو انگولک کرد،ایندفه فائذم یه جفتک انداخت بازم صداش دراومد.البته من با اینکه کار من نبود عذاب وجدان دارم...ولی خدایی خیلی خنده دار بود.

خدا تو چطوری؟اصلا کلا نمیشنویااا...خدا یه کارم نمیخوای واسه من انجام بدی...چیزی ازت کم نمیشه ها جون تو...خدا اقلا الان کاری برام نمیکنی یه کاری کن من کنکور مهندسی پزشکی قبول شم... چی؟؟!!... خدا...چرا عمرا؟؟؟؟...حالا من همینجوری گفتم تو که ضایع نکن...ضدحال!خدافظ.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 0:39  توسط    | 

سلام...

جاتون خالی جمعه نشستم از ساعت 5/8 تا ساعت 45/1 ظهر به سان یه بچه خرخون شیمی خوندم.شاد و خندان جمعه رو به پایان رسوندم و شنبه راه افتادم به سوی مکان علم و اخلاق و تربیت و خریت.تو حیاط مینا برگشت جلو بچه ها گفت که پریسا همش آخر امتحان هی پشت سر هم میگه یه دقیقه وایسید و نمیذاره کسی بنویسه.بعدم چند نفری ادامو در آوردن.منم که واقعا یادم نمیومد تو عمرم چنین کاری کرده باشم از خودم به شدت دفاع کردم.

زنگ اول دینی داشتیم و به سخنان گهربار شرک گوش میکردیم که نصفش به وصف نعمت خرمالو گذشت. زنگ تفریح همه کتاب شیمی دستشون بود منم نشسته بودم رو میز و خوراکیمو میخوردم.مهرنوش اومد از من سوال بپرسه که موقع گفتن آلکان و اتانول زبونش نچرخید و یه کلمه ی دیگه گفت.کل کلاس بیخیال درس شدن شروع کردن حرف بیخود زدن.من که نزدیک بود از خنده غذا تو گلوم گیر کنه بمیرم. همه گفتن پریسا آخر خنده گریستا...الان امتحان دادیمم میخندی؟منم گفتم که صفرم بشم عین خیالم نیست.

بی بی شیمیایی اومد و ورقه هارو پخش کرد.6تا سوال بود.3تای اول خوب بود.(البته غلط نوشتم)یه سوالم 10 تا فرمول داده بود به روش وارسی موازنه کنیم.سوال پنجمم 20 تا فرمول بود که نوع واکنش و فراوردشو خواسته بود.منم آخرای امتحان رسیدم سوال 5 که زیاد بود.خیالم راحت بود که زود تموم میشه. یهو من وسطاش بودم که گفت:بچه ها سوال پنجو موازنه کنید.یکی نبود بگه اگه قراره این 20تارم موازنه کنیم پس اون 10تای سوال قبلو چرا دادی؟بیچاره شدم.زنگ تفریح خورد،عین... سرشو انداخت پایین بره.من که آخرای سوال 5 بودمو و هنوز به 6 نرسیده بودم.هی داد زدم خانوم وایسید.تروخدا نرین... وایسین الان تموم میشه. خلاصه بچه ها کم مونده بود بزنن تو سرم.تا اومدم سوال شیشو بنویسم مهرنوش که تازه ورقشو داده بود زر زد و گفت:خانوم از من زود گرفتین...بدین جوابامو چک کنم...     بی بی شیمیاییم اومد پیشمو گفت:دوستت اعتراض کرد.ورقتو بده.کشید و رفت...واقعا اگه اون لحظه یکی میخوابوندم در گوش مهرنوش گندی که زدم یادم میرفت.تازه اومده میگه ناراحت نباش.بچه هام اومدن و هی ادامو درآوردن که چه جوری منت بی بیو میکشیدم 1 لحظه وایسه.هروقت فکرشو میکنم خندم میگیره که معلم شیمی چه طوری انتظار داشت ما اونهمه معادله رو موازنه کنیم.خودش میتونست تو اون زمان اون همه رو بنویسه!!اصلا جهنم...نتیجه ی کنکورو دادن که باید خودکشی کنم...پس الانو بیخیال.

دیشب کلی به بابام التماس کردم برای سحر بیدارم کنه ببینم میتونم روزه بگیرم یا نه.صبح اومد ولی من نرفتم.آدم 4 صبح پاشه بره بلمبونه!غیر ممکنه...صبح پاشدم و گفتم من روزه ام...و اینگونه بود که اولین روزه ی عمرموگرفتم.خواستم ببینم چیه که خیلیا دوست دارن.حتی از شادیم که الان نمیگیره میگفت خوبه.ظهر که باهاش حرف میزدم بهم پیشنهاد کرد که روزه نگیرم.چون صدام موقع گشنگی آزارش میده. گفت که مطمئنه من تا افطار صبر نمیکنم.منم بزرگترین تصمیم زندگیمو رفتم و حتی وقتی مینا ناهارخورد هیچ عکس العملی نشون ندادم.به دوستان بی تجربه باید بگم که روزه هیچ کیفی نداره.تا شب مردم از سردرد.از همون صبح که صبونه نخوردم شروع شد.تمرینای جبرمو نمیفهمیدم از گشنگی و بیحالی.ساعت 4 داشتم با مهرنوش حرف میزدم که بهش گفتم من رفتم یه چیزی بخورم.گفت تو که اینقد وایسادی این دوساعتو تحمل کن...نخوریااااا... .نخوردم...هیچی.10 دقیقه مونده به افطار شادی زنگ زد.از تعجب شاخ درآورد وقتی فهمید من هنوز روزه ام.و اینگونه بود که من خانواده ی خودم و خانواده ی دوستامو شگفت زده کردم.موقع اذان من تا ثانیه شمار تلویزیون به صفر رسید به سان یه قحطی زده شروع کردم.فکر کن...پریسا اولین روزه ی عمرشو بی سحری گرفت.البته اونایی که بهم میخندن بدونن که اولین بارمم نبود.کلاس چهارم بودم یه کله گنجیشکی گرفته بودم...ایشالا شنبه هفته ی دیگه میام نمرمو میگم.البته شایدم نگم.خدافظ.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 23:2  توسط    | 

سلام...

اول از همه لعنت به  بی بی شیمیایی که عین مار چنبره زده دور زندگیمون ولم نمیکنه.من بدبخت جمعه نشستم مثل خر درس خوندم که شنبه میام خونه فقط دوره کنم.اومده میگه فردا امتحان ندارید.گفت شنبه ی هفته ی دیگه...الهی رنگ مانتوت بشی.ایشالا آموزش و پرورش گوربه گور تعطیل میکنه.

یکشنبه رفتم کلاس زبان.شب بابا اومد دنبالم گفت بیا بریم خونه ی بروجردیو بهت نشون بدم.چه خبر بود...کل کوچه شیشه خورده ریخته بود.تمام دروپنجره هام درب و داغون.مامورام لال شده بودن و فقط خسارتارو حساب میکردن و خرابکاری جمع میکردن.نباید اونطوری تابلو میومدن یارو و خانوادشو میبردن.اینا که زنده نمیان بیرون.اصلا نمیان بیرون. جنازشونو میبرن یه جا چال میکنن صداشم درنمیاد.یکی نیست بگه چرا بچه هاشو گرفتین؟!!!خدا به دادشون برسه.معلوم نیست تا الان چه بلاهایی به سرشون اومده.

تازه کلی تمیز کرده بودن بازم کوچه رو نگاه میکردی انگار بمب ترکوندن.شنبه طرفدارای بروجردی با ساتور و قمه ریخته بودن تو خیابون نمیذاشتن مامورا بیان ببرنش.تیراندازی شده بود.اصلا یه وضعی.من و بابامم عین ضایعا یه بار که از کوچه رد شدیم دوباره دور زدیم پیش اونهمه مامور که چهارچشمی مارو میپاییدن رفتیم تو کوچه.آخه من خونه ی اصل کاری(بروجردی)رو ندیده بودم.داشتم افتضاحای دیگه رو نگاه میکردم.لامصبا از ترس دارن میمیرن.نزدیک 100تا مامور فرستاده بودن شیشه بندازه و خرابکاری جمع کنه که زود تمومش کنن و صداش درنیاد.کسایی که از خودشونم هستن صداشون داره درمیاد.

بعد تو کانال صدای آمریکا هی میشینن میگن به بچه ها آموزش بدید.بذارید بدونن چه خبره...ساکت نشینید...هی توپ مردمو پر میکنن.یکی نیست بگه بچه ی خودتو فرستادی تو امنیت و آرامش درس بخونه،عشق و حال کنه...بچه ی مردمو به کشتن میدی!!!خیالشون از بابت جونشون راحته خبر ندارن ما اینجا حرف بزنیم ناپدید میشیم.میشینیم و حرص میخوریم،زیر لب فحشیم میدیم و به زندگیمون همچنان ادامه میدیم.

دیروز مثل همیشه عمر نازنینو داشتم میریختم پای کتاب فیزیک که مامانم اومد گفت یه بچه 8 ساله مرده.ماموره اومده یارو رو ببره با تفنگ هی میکوبیده رو شونه ی یارو که یهو تیر در میره.یکی نیست بگه تو که تفنگ میگیری دستت حالیت نیست احتیاط کنی!!!تیر در رفت از بغل بازوی یه بچه بغل مامانش رد شد(که زخمی شد) خورد به پسر 8 ساله.الکی بچه مرد.آخه میدونید،نه که تو این مملکت اصلا جنایت و خلاف نیست این یارو رو که گرفتن واسه جامعه اینقد خطرناک بوده که آماده باش واستاده بودن پشتش که در نره.انگار تفنگ،لوله مقواییه که میکوبه به شونه ی یارو.چی بگه آدم...فعلا که تو کوچه و خیابون و دانشگاه قتل عام راه انداختن.ببینیم کی نوبت ما میشه.

اصلا دیروز نحس بود.اولش اتوبوس نزدیک بود 3تامونو(من و شادی و الی)بزنه که راننده ی اون یکی اتوبوس خبرمون کرد.بعدشم من داشتم تنها میومدم که مینی بوس با سرعت خیلی زیاد پیچید.هی من میرفتم کنارتر هی میومد.از بس که سرعتش سر پیچ زیاد بود!!!!کم مونده بود عکس منم بزنن بغل عکس بچه 8ساله.از ترس خشکم زد وسط خیابون.5اگه سانت کنارتر نرفته بودم نصف شده بودم.حتی اون موقع که موتوریه چراغ قرمزو رد کرد زد بهم اینقد نترسیده بودم.مامانم عصبانی شد گفت "بعدا نگو چرا میای دنبالم."مگه راضی میشد که تقصیر من نبوده!اول سالی 4بار نزدیک بود بمیریم...

امروز معلم نداشتیم ریختیم تو نماز خونه و...آیدا وسط ،مهتاب و آرزو موسیقی،مام دست.داشتیم تفریح میکردیم که اولا ریختن سرود تمرین کنن.هرچی گفتیم نرفتن بیرون مام تیکه انداختیم،مسخره کردیم و حسابی شلوغ کردیم.ما از پارسال هروقت میریزیم تو نمازخونه حتی اگه در حال فکر کردن روی فرمول سوخت موشکم باشیم وقتی برقا خاموش میشه همه چیو بیخیال میشیمو زوزه میکشیم.زوزه که...اصلا نمیدونم چی بگم بهش.فقط بدونید خیلی فاز میده.بچه ها با اولا دعوا میکردن که فائذه برای دهمین بار برقو خاموش کرد و مام برای اولین بار جلوی اولیا شروع کردیم زوزه...(اونا نمیدونستن چه خبره)یهو ناظم اومد و برقا روشن شد.همه یه کتاب دستشون بود داشتن میخوندن.آماده ی آماده...اولا هم عین خنگا نگاه میکردن...ناظمه بهمون شک کرد و گفت هرکس چراغارو خاموش کرد شجاع باشه بیاد بگه.آیدای پررو که از هنوز سرخی لپاش از اونهمه فعالیت نرفته بود انداخت گردن اولا.اونام لال شده بودن نگاه میکردن.من اول از پشت کتاب گفتم نامردی نکنید زشته...همه گفتن اولا خیلی پرروئن(راست میگفتن،بی تربیت بودن)منم با بروبکس انداختم گردنشون.مگه ناظم باور میکرد!!!!مروارید خنگم که کتابو برعکس گرفته بود میگفت اولا چراغو خاموش میکنن،داد میزنن ومزاحم درس خوندنش میشن...ناظمم که زده رو دست مروارید باور کرد.

وقتی رفت باز ما گلادیاتورامونو فرستادیم برن دعوا.بعدم اینقد باهاشون بلند آواز خوندیم که نتونستن تمرین کنن.آخر سر آروم خوابیده بودیم و داشتیم عالمو آدمو مسخره میکردیم که بچه اولیه که باباش وردست احمد خوشگله کار میکنه با دستور ناظم اومد که ما بریم بیرون.فائذه رو جو گرفت گفت ناظم غلط کرد که طناز بعدش گفت:"بچه ها یکی یکی،بی سرو صدا برید بیرون تا ضایع نشدیم.منم حاضرم داوطلب شم و اول برم"اینو که گفت همه با هم ریختیم بیرون...ولی نوشینو(بچه ی کوچولوی معلم)فرستادیم پیش اولا بگه آخونده میخواد بیاد نماز.برید بیرون.احمقا به ساعتم نگاه نکردن که 40 دقیقه به اذان مونده بود.همه ریختن بیرون که فهمیدن چی شده.چی فازی داد...از فرط خنده و دادو بیداد و فعالیت حال نداشتم بیام خونه...خیلی کیف داد.

راستی روزه هاتون قبول باشه.منم شاید هفته ی دیگه که میریم افطاری مدرسه روزه گرفتم ببینم چه مزه ایه.خدافظ.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 18:1  توسط    | 

سلام...

شروع شد...واقعا شروع شد!!!!!!!!!!!!نه...من چه جوری نه ماه درس بخونم تازه تابستونم واسه کنکور بخونم؟!مگه میشه آدم بعد از خرداد تابستون نداشته باشه...امسال برعکس سالای قبل آرزو میکنم تابستون نشه...بروبابا...حوصله ندارم درس اول و دوممو بخونم.

این هفته هم تموم شد ما هنوز برنامه هفتگی نگرفتیم بفهمیم چی بیاریم.عجب مدرسه ی باحالی داریم.اگه معلمام کاری به کارمون نداشتن بهشت بود!فقط حیف که این شیمیایی جون ول نمیکنه.زرت و زرت امتحان میذاره.بابا ول کن شاید یه بدبختی خواست امتحان بگیره بعد ما چه گلی بگیریم به سرمون.حالا خیلی عین آدم سوال میده!هروقت میاد میگه دفه ی بعد امتحان دارید.من بدبخت پنجشنبه شب از ناراحتی خوابم نمیبره.نشد من یه جمعه چشمم به ریخت شیمی نیافته.

ناهید جون امسال اساسی مهربون شده و دیگه منو سر کلاس نمیشوره.اونروز بازم بهم گفت بداخلاق.حتما انتظار داره وقتی میبینمش از خوشحالی جیغ بکشم.راست میگفتن با سوما خوبه...چه کنیم دیگه.ارشدیم و سرور همه.چه حالی میده اول دومارو اذیت کنیم...ایشالا یه ذره از سال گذشت به طور گسترده شروع میکنم.فعلا که حال یه کلاسو گرفتیم.از ریخت کلاسشون خوشمون اومد انداختیمشون بیرون.ایییییییی که چه فازی داد.هی فحش زمزمه میکردن ولی ما عایق بندی شده بودیم.

سر هندسه اینقد سر کلاس بهم گفت"خیلی گر میزنی"همه بهم گفتن غرغرو.امروز برقکار آورده بودن واسه همین برقا قطع بود.برقا وسط کلاس اومد.آخر کلاس خانومه گفت"اااا برگا اومد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟"لامصب همشم به من نگاه میکنه.برو اونور بذار بخندیم جان مادرت.

معلم عربی جونم عادت داره خط کش بگیره دستش درس بده.موقعی که درس نمیده خط کشو تا نصفه میکنه دهنش.تازه میگه خنده برای چیه!!!شماها جنبه ندارین بهتون استراحت بدم.

این هفته اینقد با مهرنوش انواع گچ بازی،دنبال بازی،وحشی بازی و ...بازی کردم به لباسم نگاه میکنم احساس میکنم 3 ساله که بی وقفه دارم میپوشمش.یه روزم صبحونه نخوردم رفتم مدرسه تو راه گفتم منکه هیچی نخوردم بذار اولین روزه ی عمرمو بگیرم.ساعت 9 نشده دیدم دارم میمیرم.شماها چه جوری روزه میگیرین؟؟؟آدم بیچاره میشه.شرک سر کلاس در مورد روزه حرف زد و از این حرفا که باید بگیریم وگرنه خودمون ضرر میکنیم.تابلوها همه به من نگاه کردن.نمیذارن پیش یه معلم آدم بچه خوبه باشه.

امسال اول کتابا زیر عکس پیرمرد چه شرو ورایی نوشته.آدم خندش میاد.از طرفیم گریش میاد.از وسط به هر طرفم حرصش درمیاد که این چیه تو کتاب درسی.انگار میخوایم کتاب جنگل بخونیم که از این عکسا میذارن صفحه اولش.چه حرفا!زبان عربی از ماست...آخه یعنی چی این حرف!!!یه جاییم گفته در مجلس ساکت نباشید و به نظرات دیگران اعتراض کنید...حالا خوبه ملت اعتراض میکردن تیربارونشون میکرد.اینقدم آدم پررو!!!!!!!!!!اصلا به درک.ولش کن.نه این آدم شد.نه ما وضعمون عوض میشه.

نمیدونم چرا مجله ی شوکا کارت عضویتمو نمیفرسته.بفرست دیگه...بچه ها ماه رمضونه.میگن ماه رمضون دعا کنی به خواستت میرسی.شمام دعا کنید من تو قرعه کشی برنده شم.خب؟خدا توام یه کاری بکن دیگه...اصلا محل نمیذاریا.خدافظ..

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 13:47  توسط    | 

سلام...

شانسو میبینی؟من هیچوقت تو عمرم از اول مهر لذت نبردم.حتی وقتی میرفتم کلاس اول...اول مهر با هزار غصه و غم و اندوه تابستونو بوسیدمو رفتم دنبال شادی.همه ی ملت روز اول مهر به آدم نگاه میکنن.منکه به خوبی میتونستم حس دانش آموزانیو که زیر این بار نگاه داشتن له میشدن درک کنم.آخه درست نگاه نمیکنن که!با یه ترحم و تمسخر و نیشخند!خلاصه روز اول مهر تابلو میشیم دیگه...تازه اومدم بعد از 5روز وبلاگ ببینم چه خبره دیدم هک شدم.اینم که میبینین جدیده.مطلب قبلیارو کپی کردم توش.

رفتم مدرسه...احمد خوشگله دو ساعت تو رادیو اراجیف گفت مام پاهامون بی حس شد از بس وایسادیم.تازه احمد ول کرد مدیر ول نکرد.مدیر ابرو کمونمون اومد تا 20 دقیقه حرف زد.آخه چه حرفی داری تو؟هی از اسلام حرف میزنه.کار معلم دینیو کم کرد.نمیدونم چرا این مدیر جون روز اول مهر حس بسیجی بودنش گل میکنه چادر میزاره سرش.تو مدرسه هیچوقت چادر سرش نیست ولی انگار اول مهر یه گله نامحرم مثل گرگ واستاده به ابروی کمونش نگاه کنه.همچین با غرور و افتخار راه میره انگار مسئولیت ایستگاه فضاییو بهش دادن.خودتو بکشیم واسه ما همون معلم تاریخ 2سال پیشی.تازه تصمیم دارم به تازه واردای امسال بگم تو معلم تاریخ مدرسه بودی که زیاد ازت نترسن.

مثل دو سال گذشته ناهید جون اول مهرو به گند کشید.اه ه ه ه...هرکاری میکنم نمیتونم براش آرزوی خوشبختی کنم.آخه همیشه باید باشی؟؟؟؟اومد گفت دستارو از زیر چونه ها وردارید.یه چیزی گفت که من و مهرنوش تو این یه هفته داریم روش فکر میکنیم.بچه ها ما چه جوری ماشین گرمایی بسازیم؟اگه بلدید بگید.الهی از جوونیتون خیر ببینید...نمره ترممو 5 نمره کم میکنه هااااااا

تازه زنگ دوم معلم حسابان اومد سر کلاس...اگه بدونید...یک ماست قراره بهمون حسابان درس بده.تا اومد شادی در گوشمون گفت:"بچه ها 4تا ابرو داره"راست میگفت.داشتم منفجر میشدم ولی مگه میشد خندید!!!!روز اول معلمه یه چیزی گفت بچه ها نمیدونستن چه جوری بخندن این نفهمه.این خانوم شریفی خوشگل ما برای گفتن یه جمله 5دقیقه وقت صرف میکنه و اینا از سرعت بالاش ناشی میشه.برگشت به ما گفت ز....ود ....این ......تمرینو ......حل کنید... .ماسسسسسسسسسسسست .....نباشییییییییییییییییییییید.... ما منفجر شدیم از خنده وقتی یه همچین پدیده ای بهمون گفت ماست نباشیم.

زنگ سوم معلم شیمی(بی بی جون)اومد تو کلاس...من موندم بعد از یه سال آشنایی خجالت نکشید؟؟؟!!!!اومد گفت:سلام!فرمول شیمیایی ترکیبات زیر را بنویسید.

باور کنید تو 40 ثانیه ی اول کلاس نصف صفحه ی دفترمون پر شده بود...اصلا هیچی نگفت...یه ثانیه صبر نکرد ببینه شاگردا کین!خیلی بی ادبه.فرداشم امتحان گرفت.

یکشنبه معلم تاریخ اومد به طور نامحسوس حرف سیاسی زد.ما میخواستیم بگیم عزیزم اونم حرف بود تو در مورد شبهای برره تو مصاحبت زدی!!!!ناهید جون داشت از عصبانیت میمرد وقتی معلم تاریخ جون پارسال جلو 60 میلیون نفر گفت شبهای ببره به درد نمیخوره.

معلم دینیمون جدیده.وقتی اومد تا 2زنگ بعد به "شرک" معروف شد.البته واسه اینکه تابلو نشیم و لو نره میگیم "فیونا".اولین باری بود که معلم ما میشد.منم روز اولی کم نیاوردم و گند زدم به پرونده ی خودم.مگه میشد بیدار موند.هر چند دقیقه 1بار میفهمیدم در حالت نشسته خوابم برده و تا چشامو باز میکردم میدیدم داره چپ چپ نگام میکنه.منم مثل لش خودمو پهن کردم رو میز و با دست چشامو باز نگه داشتم.ولی...بازم خوابم برد.

معلم عربیم که نگو...حال عصب داره.روز اول اومد و در یک کلام گفت که شما بچه های ریاضی هیچی نیستین و بیخودی خودتونو میگیرین.اصلا ما به خنگولی معروفیم...نمیدونم این چی میگفت.دعوا داشت.سر کلاس اینم به طور نامحسوس کرم ریختم.چون حال عصب داشت نشد سروصدا کنم.هی میگه عربا به زیبایی اهمیت میدن واسه همین اینجا از اینا ؟؟؟اضافه میکنن(یه چیزایی...یادم نیست)از هیکل مانکنشون داد میزنه اهمیتشون.آخه اینم زبونه رودت میزنه بیرون موقع یه "ع"گفتن؟؟؟حالا بقیش بماند که هرچی تو شکمته میریزی بیرون.

معلم جبرمونم که...معلم ریاضی 2سال پیشه.دهنم حدود 20 سانت وا شد موقع خمیازه کشیدن.دقیقا همون موقع منو نگاه کرد.منم به روی خودم نیاوردم.5دقیقه بعد دیدم از اون موقع داره میخنده.فکر کنم اسمش پروین جونه.تا هفته ی بعد ایشالا میفهمم.

 فردام میریم مدرسه.خدا...کی تابستون میشه؟مدرسه که ول نمیکنه اقلا تو بزار من قرعه کشیو ببرم به یه امیدی درس بخونم.در این ماه خوب دعا کنید کمر کسی که وبلاگمو هک کرد بشکنه.روزه تونم قبول باشه.بچه ها نمیشه دعا کنید من برنده شم؟خدا تو یه کاری کن دیگه...قربونت برم جیییگر.دلم برات تنگ شده بود این 2هفته...خدافظ.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 23:22  توسط    | 

سلام...

داره تموم میشه...آخه چرا؟؟؟؟؟من بدم میاد درس بخونم آی ملت!اصلا اونو ولش کن...دیروز تولد شادی بود.خوش گذشت.دخترعموش خیلی باحاله.دختر خوبیه. مهرنوش و النازم بودن.از تولد خودم بهتر بود،چون بیشتر بودیم.

چرا کتاب درسیای ما امسال اینجوریه؟؟؟آدم چندشش میشه...آخه اون تاریخه!همش انقلاب و حمله ی عرب خر!ایران قبل این تاریخ و تمدن نداشت.ماشالا یه صفحه درمیون عکس آقایون خودنمایی میکنه.منکه رو جلد کتاب تیکه ی عکس آقا،عکس باربی چسبوندم.جهنم...بهم بخندن بهتره تا هروقت کتابو میبینم حالت تهوع بگیرم.

اینقد تو این دو روز حرص خوردم که نگو...آخه این مملکته داریم توش زندگی میکنیم؟یکی نیست به این آقایونه بگه آخه احمق تو که حکومت اسلامی راه انداختی نمیذاری خانوما توش بخونن خیلی غلط میکنی به اون آهنگای عتیقه مجوز میدی!یا بذار بخونیم و جوابشونو بدیم یا مجوز نده!

پسره ی احمق صدا نداره معلوم نیست واسه چی اومده خواننده شده.ارواح عمش دی جی هم هست!!!!!برو جمع کن خودتو...آخه تو بابات آخونده!واست دی جی میخره بزنی که اسم خودتو گذاشتی دی جی حامد حاکان ؟؟؟؟ همش تقصیر این آقایونه با این قانوناشون.عقایدشونو با موسیقی به خورد مردم میدن.مثل عرب در مورد زن فکر میکنن.میبینن ملت مثل خودشون و عربا گوش دراز نیستن،با آهنگ اینارو نو مخ ملت فرو میکنن.تو ایران تنها چیزی که یه خواننده بهش احتیاج نداره صداست. از وقتیم که ایران موزیک دراومده که بدتر از قبل همه چی الکی شده.قبلا به این شدت مسخره نبود.هر الاغ بد صدایی که میاد،چون میدونه با صداش نمیتونه به جایی برسه میره واسه من میشه آنتی دختر و هی زرزر اضافه میکنه.یکی نیست به اینا بگه وقتی به این عقده ایا مجوز میدین باید بذارین دخترام بخونن تا از خودشون دفاع کننن وگرنه حق ندارید به ما بی احترامی کنید.بالاخره یه روزی یا خودمون دخلتونو میاریم یا بمب میریزن سرتون از اون سر دنیا.خودمونم مردیم به درک.اقلا شما  نمیتونین بهمون زور بگین.هر کی میاد چرت و رت میگه  یه آهنگم میندازه بغلش،آلبومش میکنه میفرسته تو مملکت.95% خواننده های ایران همینن.یعضیاشون عین آدم اومدن خوندن و احترام خودشونو نگه داشتن.تقریبا همشونم صدای خوبی دارن. ولی اون 95% که نه صدا دارن نه سواد موسیقی،سرشونو انداختن پایین اومدن با پول و پارتی بازی یه چرتی گفتن که جلب توجه کنن تا4نفر مثل خودشون آدم حسابشون کنن.

بین این همه گفتم حامد حاکان چون دیگه واقعا گندشو درآورده. بی فکر!هی تف انداختی به مرام دخترا هیچی نمیگیم،هر چرت و پرتی خواستی گفتی ولی ایندفه دیگه خفه شو که اصلا این حرفا به قیافت با اون یه من آرایش نمیاد!از همون اول که آهنگاشو گوش کردم ازش بدم اومد ولی ایندفه گندشو درآورده!اصلا این آنتی بوی و آنتی گرل همش چرت و پرته.هر انسانی خوب و بد داره.به رشد عقلیو فرهنگیه که ارزش آدم معلوم میشه که اگه به وضعیت خانواده و سطح فرهنگ این خواننده ها نگاه کنیم میتونیم میزانشو به راحتی بفهمیم.این یعنی خدا حالیش نبوده چی آفریده دیگه... . اینکه آنتی گرل میشید و چرت میگید یعنی دقیقا همین عقیده رو دارید.منکه این چیزارو قبول ندارم.چون ارزش به جنسیت نیست.اینم از بدبختی ماست که دولت ایران ضد زنه...البته ضد مردمه ولی خب با خانوما بیشتر مشکل داره.بالاخره دوره ی دخترام میرسه.مطمئنم در آینده ی نزدیک این اتفاق میافته.هرکس الان اینو خوند و نیشخند زد بدونه چند وقت دیگه دخترام شروع میکنن میخونن اونوقت حاکان و امثال حاکان خودشونو جمع میکنن.اونوقته که دی جی حامد میره پیش باباش اصول دین یاد میگیره و همراهش کثافتکاریاشو جمع و جور میکنه.

اگه یه کم بد حرف زدم شما خواننده ی محترم ببخشید.در توصیف این موضوع و این افراد کلمات خوشایندتری سراغ نداشتم.خدافظ همگی.

 

اینو تقریبا85/06/27ساعت 1:33نوشتم

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 20:6  توسط    | 

سلام...

 

اول از همه دست هرکی که دعا کرد من قبول شم درد نکنه.دیگه اسم نمیبرم.چون یادم نیست اسم همشون ولی خیلی مخلصیم.قبول شدم با نمره ی 85.خیلی عالی نشد ولی با وضعی که امتحان دادم خوبه.

دیروز بعد از 1سال با بابام تنهایی رفتم خرید.تازه فهمیدم بابام چه باحاله.از این به بعد اگه راضی شد با خودش میرم خرید.بابا خوشگلست دیگه.گوگولیه خودمه.(حالا اگه 2روز بعد قهر شدیم نخنده کسی)

تعطیلات من تازه از پنجشنبه شروع شده...بدبختیو میبینی؟تازه کلی کار دارم که باید انجام بدم.کتاب خودمو باید تموم کنم،3تا کتابی که از مهسا گرفتمو بخونم،اگه وقت شد کتابای نخوندمو بخونم.اه...حالم بهم خورد. فردام که نمیشه.تولد شادیه.از ساعت 4 میریم با بچه ها جلف بازی بعدم بابا میاد دنبالم میام خونه نرگس میبینم...آخیش قسمت آخره...راحت شدم.(میگم خدا...چرا تو سریالایی که بیننده زیاد داره آخرش یکی ایدز میگیره؟)صبحشم نمیشه کاری کرد.خب ...ساعت 11 یا 12 پاشم،بعد خب...تولده!عین عمو قناد که نمیشه پاشم برم.واییییییییییی...تازه باید 2 ساعت یه مدل مو اختراع کنم میرم اونجا جنگلی نباشم...خداااااااااااااا، نمیشد مدرسه وجود نداشت؟؟

دیروز که با بابا داشتیم از خرید میومدیم خونه رو اتوبوس عکس یه آقاهه رو دیدیم.چیزی نبودااااااااا آقاهه یه دستش یه ور بود...یه چیزیم رو سرش بود. مارپیچی بسته بودش.یه چاله ام وسطش بود،گمون میگنم برای قضای حاجت از اون قسمت استفاده میکرد.نمیدونم را یهو بابام یه چیزی گفت.دقیقا نمیتونم بگم چی گفت.آخه یه چیز بدی گفت.اینجا بنویسم خوب نیست...چه میشه کرد!گفته دیگه.فقط میتونم بگم اون فحش به چیزی مربوط میشد که رو هیکل یارو تاثیر میذاشت و باعث تغییر رنگ در چهره ی اون فرد میشد.از این بیشتر نمیتونم اطلاعات بدم.اصرار نکنید.اصلا نزدیک بود فحشای بی ناموسی بده!

اگه من یه بار دیگه بگم واسم دعا کنید نمیگید بروبابا؟تروخدا نگید دیگه...گناه ندارم؟؟؟؟؟؟؟؟آخه سر امتحانای زبان اینقد به شادی و مهرنوش ومهسا گفتم دعا کنن اگه الان بگم جوابم دو کلمست...خفه شو!

دوستان من تو یه قرعه کشی شرکت کردم که واسه بانک و از این چیزا نیست.از خدا هرچی خواستم گمون میکنم محل نمیده...به هرحال مهر معلوم میشه محل داده یانه... اگه این قرعه کشیو ببرم هم پیش اطرافیان که واسه شرکت کردن توش مسخرم میکنن ضایع نمیشم هم اینکه یکی از باحالترین اتفاقای زندگیم میافته. اگه بردم بهتون میگم قرعه کشیه چی بوده.آخه الان بگم یه عده مسخره میکنن یا شایدم توهین.

امروز تلویزیون داشت جشن بابادبادک نشون میداد واسه امام زمان.مراسمش دیروز بود.میرفتن کاغذپاره هوا میکردن که به امام زمانشون بگن دوست داریم.خنگای خدا...چی بگه آدم بهتون آخه...

خدا،جان من یه بار تو عمرت ضدحال نزن دیگه...چی میشه اسم من تو قرعه کشی دربیاد؟ها؟منکه اینقده دوست دارم...توام منو بیشتر از همه دوست داری...دلت میاد؟

چی؟...چیییییییییییییییییی؟دلت میاد؟...خیلی بدی...خدافظ.

 

اینو تقریبا85/06/25ساعت 1:40نوشتم

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 20:2  توسط    | 

سلام...

 

یه هفته ای هست نیومدم.نمیدونین چی کشیدم.مثل ...سرم تو کتاب بود.اینقد درس خوندم مردم...از چهارشنبه صبح.پنجشنبه و جمعه مهسا اومد.شنبه هم من و مینا آوار شدیم سرشون.حتی اونجام درس خوندم.البته کلیم فیلم دیدیم.از اونجا اومدم تا یکشنبه لغت خوندم.رفتم کلاس.از آقای یوسفی خدافظی کردیم.البته گفت که 99% خودش معلممون میشه.قیافه ی فاطی اون لحظه مثل کسی بود که به دستشویی احتیاج داره.دوشنبم یه جوری خر زدم که تا اونجا که یادم میاد فقط واسه امتحان ریاضی و فیزیک همچین کاری میکردم.امروز رفتیم امتحان.هرکس تستشو داده بود قیافش حال آدمو بهم میزد.آخه تو کف بود که چه تست سختی بود.بعدم رفتیم واسه مصاحبه... وای...خانومه خیلی واضح و بدون هیچ توضیح اضافه ای گفت که هیچی نوفهمیم. گفت شما یه نگاه به دیکشنری ننداختین اومدین این ترم؟واسه امتحان که نخوندین اقلا واسه خودتون بخونین وقتی مدرک میگیرین بی سواد نباشین.حیثیتمون رفت که رفت.منکه گند زدم...مگه اینکه همه ی نمره رو بر اساس موضوعی که در موردش فک زدیم بده.اگه به لغتایی باشه که کسی جواب نداد فقط معجزه میتونه ببرتمون ترم بعد.فقط امیدوارم اگه قبول میشم فاطیم قبول شه.اصلا انگلیسی در فاطی خلاصه میشه. در هر حال فردا بعداز ظهر میرم کارنامه میگیرم.خدا کنه که قبول شم.نشدمم به درک.خوشحالم که این 10 روزو راحتم.بعد از امتحان رفتم کلاس گیتار.نت کلاه قرمزی و خونه ی ننه بزرگه رو گرفتم.اینقد موقع کلاه قرمزی زدن خندم میگیره نمیتونم تمومش کنم.اونم به درک.این 10 روزو بچسب.

میگم این ملت(بلانسبت خواننده های محترم)چه بی فرهنگن.خب چته!!!!!!!!!!!!!حال آدم بهم میخوره.چه خبر بود!!!دیگه همینقد منتظرین؟!خیابونو چرا به گند میکشین؟چقد سروصدااااااااااااااااااااا...حالا 1400 سال پیش یکی به دنیا اومده.تولدش مبارک.دیگه چرا خودتونو تیکه پاره میکنین؟راستی من این چند روزه اخبار گوش نکردم.انتظار به سر رسید یا نه؟ تلویزیونو روشن میکنیم هرچی خبرنگارو و مجریه آوار شده جمکران.پاشید جمع کنید خودتونو...هی ملت زنبیل گل میبرن میریزن تو مسجد.خب بیشهههوووووررررر اونا بپلاسه کدوم بدبخت میخواد جمعش کنه؟؟؟؟عین خر ترکیدن. آشغالشم ول کردن تو خیابون.انگار اون رفتگر بدبخت واسه عشق به ظهور آقا میاد کثافتکاری جمع میکنه.اصلا اینا از دم خرن.هیچی نوفهمن.الهی همونی که منتظرشین بزنه تو اون کمرتون که اینقد مردم آزاری میکنین.هی واسه آقا آواز میخونه.چه چیزای مسخره ایم میگه...تنها چیز مهم اینه که قافیه داشته باشه دیگه اگه به جد و آباد طرفم فحش داد مسئله ای نیست.مهم نفس عمله...اااااااا گفتم نفس عمل یاد بچه حزبیه افتادم.بچه ی باحالی بود.کلی خندیدیم.تازه مامانم نقشه کشیده بود که برم بهش بگم که منو ارشاد کنه و ایمانمو قوی کنه بعد بیام واسش تعریف کنم بخنده. حیف که گوربه گور شد.کلی برنامه داشتم واسشون.

دست الناز و احسان(دوقلوهای فریاد خاموش)درد نکنه واسه دعا و لطفشون.خیلی ممنون.الناز که از خودم نگرانتر بود...خدا کنه تاثیر داشته باشه.از بقیه هم خیلی ممنونم.دی ی علی،آقا رامین،پریسا (همونکه عشق جواده) و شادی و مهسا،مرسی.اصلا معلوم نیست که اونی که با اسم امیر نظر داده شادیه.من نفهمیدم.

راستی خدا خیلی مخلصیم.من اشتباه کردم شما ببخش.من فکر کردم قرعه کشی کردن من برنده نشدم.نگو هنوز هیچ کاری نکردن.تقصیر من نیست که...اونا گفتن شهریور نتیجشم میگن ولی انگار مثل خر تو گل گیر کردن.پس ببین تقصیر من نبود.خب بخشیدی دیگه...ها...یه بار دیگه بگو آنتن نمیده.خب باشه.چیکار کنم؟؟؟؟ من رفتم بخوابم حوصله ی منت کشیدن ندارم...چی؟نظرت عوض شد؟خب باشه بیا جلو...گوگولییییییییی... چی؟پررو نشم؟!...خدافظ.

 

اینو تقریبا85/06/22ساعت 2:18نوشتم

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 20:1  توسط    | 

سلام...

 

در حال حاضر سرم دارم میترکه.آدم هرچقدرم علاف باشه با حالی که من الان دارم نمیاد بنویسه.دیگه ببین من چه مدلشم.نمیدونم چرا هیچوقت سه شنبه هام خوشایند نبوده.الان که فکر میکنم میبینم فقط به خاطر تابستون نیست که سه شنبه ها 2ساعت تو آفتاب راه میرم.موقع مدرسه هم سه شنبه همین پخی بود که الان هست.(ببخشید.اثرات سردرده)

امروز صبح که رفتم کلاس گیتار.تو کلاس یه سوالی که مدتی بود ذهنمو مشغول کرده بود جوابشو به کمک استاد پیدا کردم.همش فکر میکردم بهترین فیلمی که دیدم و هیچوقت ازش خسته نمیشم چیه؟امروز فهمیدم کلاه قرمزیو پسرخاله بوده.همیشه وقتی فیلمشو میدیدم خجالت میکشیدم بگم که خیلی برام ناراحت کنندست که کلاه قرمزی ناراحته.به خصوص اون تیکه ی آخر رو نیمکت پارک.از بچگی خجالت میکشیدم گریه کنم وقتی میدیدمش.شده برای بعضی سرگذشتا دلم بسوزه ولی برای کلاه قرمزی به جرات میگم دلم کباب می شد. امروز که قضیشو بعد از 10 سال واسه مامانم تعریف کردم گفت:تو واقعا این همه سال هروقت کلاه قرمزی دیدی اونقد ناراحت شدی؟تازه کجاشو دیدی...قراره استاد دفه ی بعد ملودی "آقای راننده"رو بهم بده.ببینم راضی میشه درقندون لب خندونم بهم بده... .

بعد از ظهرم کلاس زبان.تعطیل که شدیم شادی اومده بود دنبالم.با هم میومدیم که دیدم اون کیوسکه یه عکس هری پاتر آورده.اونو خریدم.واستاده بودم چراغ سبز شه از خیابون رد شم یارو مسخره میکنه میگه دستتو بده ردت کنم از خیابون...به قول مهسا : بیشششششششور...اینا کی میخوان فرق خیابونو با جنگل بفهمن که هی عرعر نکنن؟؟؟؟!!!!حیف که از فرط سردرد نمیتونستم حرف بزنم وگرنه یه چیزی میگفتم رنگ بولیزت بشی بوزینه.

اومدم خونه دیدم مینا به ذور جلوی خندشو میگیره ولی بازم تابلوئه.میگم چته؟میگه آخه تو همش هری پاتر می خری خندم میگیره...خائن!

این رضا کپلم که انگار تا نیمه ی شعبان راستی راستی قراره یکی تو کوچه ظهور کنه.پاشو جمع کن خودتو. کل کوچه ژیگول میگول بستی که چی؟به فرض که یکی ظهور کنه...درخونتونو بیشتر ژیگول کنی میاد اونجا؟

عکس این حسن حزب اللهیو کی میخوان وردارن از خیابونا و اتوبوسا!!!آدم حالش بهم میخوره میره بیرون. یا خودش تکی فیگور گرفته و یه عرعر ازش نوشتن زیر عکسش یا با حاج علی هندی کم حرکات رمانتیک انجام میده.آخه خاک برسرا...دارین با هم یکی میشین بدتر ملتو رنگی کنین؟!خجالتم نمیکشن...یکی نیست بگه حسن فیگور...جنگ که تو طویلت تموم شد دیگه تو خیابونا چیکار میکنی؟خاک بر سر این دولت...10% اون هزینه ایو که به اینا کمک کردی میدادی به ایرانیای بدبخت خاک برسر که گیر تو افتادن الان کلی آدم دیگه از زور بدبختی هزاربار آرزوی مرگ نمیکردن.زنارو قاچاقی میفرستی،چندهزار نفرو بدبخت میکنی بعد با پولش میری به حسن و دارودستش حال میدی.بمیر سرجات...این غلطا به تو نیومده.تو کشور خودتو جمع کن اگه عرضه داری...آدم به شعور ملت شک میکنه که رفتن اینارو کردن همه کاره ی خودشون... .چی بگه آدم آخه؟؟؟؟میام از اجتماع گندیده 2خط بنویسم از بس دلم پره نمیدونم چه جوری تمومش کنم.همینجا بسه.

از فردا باید مثل خر زبان بخونم.ملت...دوستان...هرکسی که این وبلاگو...نه...این خطو میخونه بدونه خیلی اوضاع خرابه...جون هرکی که دوست دارید دعا کنید من این ترم رد نشم.هیچی بلد نیستم.ترو خدا...دعا کنید.خیلی وضع گندی پیش اومده.من دیگه برم.خدافظ.

 

اینو تقریبا85/06/15ساعت 2:23نوشتم

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 20:0  توسط    | 

 دلم میخواد جیغ بکشم و در همون حال مدیر خوش انداممون پیشم باشه تا اینقد زجرش بدم که عقلشو از دست بده.اینم زندگیه آخه...همین دیروز تعطیل شده بودیم. ایششششششش...کی حوصله داره ناهید جونو شیمیایی و هاله امل و به احتمال 90% مژده گوگولیو تحمل کنه...هان؟...اه...اصلا ولش کن تا بوقتش. شکنجه که شروع شد میام عقده مو اینجا خالی میکنم.نه جاسوس داره نه موجود موذی دیگه ای.

خب...الان چی بگم؟بیام خاطره بنویسم میان مثل اون دونفر فحش میدن...چیکار کنم آخه؟

امروز سات 5/11 پاشدم رفتم یه کتاب خوندم.بد نبود...خوب نوشته بودش ولی موضوعش حوصله ی آدمو سر میبرد.اصلا هیجان و شادی و امیدواری توش نبود. خوب شد امروز هوا ابری نبود وگرنه با این کتاب خل میشدم.(کسی ربطشو نپرسه)در کل داشت بیان میکرد که این عربا هیچی نوفهمن و خیلی ول معطلن و در کل یه کمی زیادی کم دارن.آخه طاهر مرض داری میذاری سرکار؟خب این الاغ تو داستان آخرم همون کاریو کرد که میخواست از اول بکنه دیگه چرا هرچی تو مخ نداشتش بود نوشتی وقتمو تلف کردی؟!حتما میخواستی ادای عمو ژوزه رو درآری.اقلا یه ذره اسم درست حسابی انتخاب میکردی...دفتر روزانه ی من دلنشین تر از کتاب تو بود.(شنونده باید عاقل باشه)

تقریبا داشت تموم میشد که خوابم برد...هی من مریض نیستم منو میبرن بستری میکنن.به خدا حالم خوب بود.اصلا بدو بدو رفتم تو بیمارستان ولی نمیدونم چرا از رو تخت که پاشدم مخم کارنمیکرد.همه چیزم سایه روشن میدیدم.از اتاق بیمارستان اومدم بیرون که یهو سر از خونه ی مامان بزرگم درآوردم.شادی نمیدونم این وسطا چیکار میکرد.همه جا باید باشی؟شاید من یه حرف خصوصی با یکی داشته باشم...خواب خرتوخری بود. (از گشنگی بوده)

شبم نشستم فیلم نگاه کنم دیدم بازیگرش ماریا کریه...صداش آزارم میده برای همین رفتم مشقامو نوشتم فردا آقای یوسفی رنگیمون نکنه.

دیشب میخواستم یه داستان بنویسم.ایدش اومد تو مخم ولی اومدم بنویسم دیدم ایدم به درد عممم میخوره که خیلی بهش علاقمندم.گفتم خب که چی؟؟؟مجبوری؟؟؟؟ننویس بگیر کپتو بذار.

اینقد استرس دارم که نزدیکه جیغ بکشم از ناراحتی.خدا کنه فردا آقا معلم دعوام نکنه.هرچی تمرین کردم یاد نگرفتم...جان بابای مو قشنگت فردا فکر کن من نامرئیم. خب؟...منکه میدونم تو چه ندید بدیدی.فردا داد میزنی.بمیر بابا...خدافظ.

 

 اینو تقریبا85/06/14ساعت 1:38نوشتم

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 19:59  توسط    | 

سلام...

 ایول نمردم و اومدم!پنجشنبه که از کلاس برگشتم مامان میخواست بره خرید کنه.منم پا شدم رفتم که یه گل سر بخرم این موهامو یه جوری جمش کنم واسه جمعه.(الان همه فکر میکنن چه گیسویی دارم).همش بی ریخت بود منم مجبور شدم یدونه ورداشتم.یه لاک زرد خریدم که وقتی میزنی انگار پرنده رو دستت دسشویی کرده.مامانم گفت پریسا فردا باید 8 صبح پاشیا...زود بخواب.منم به حرفش گوش کردم هم اومدم تو نت هم کتاب خوندم وساعت 5 خوابیدم.جمعه صبح پاشدم گردیری کردم.خیلی باحال بود.من روزای معمولی کاری نمیکردم ولی جمعه اینقد دختر خوبی شدم که مامانم تعجب کرد.ساعت 12 بادکنکارو آوردم باد کنم.سر سومین بادکنک نفسم تموم شد.تازه نخو شل بستم همش خالی شد.بابا اومد بقیه رو باد کرد.شادی زنگ زد داشتم نفس نفس میزدم که یه توصیه ی دوستانه کرد که دیگه تولد نگیرم وگرنه شهید میشم.بعدم رفتیم کیک گرفتیم.عجب کیک بیریختی بود...ایش!!!مهرنوش تا ظهر هنوز نرسیده بود تهران.زنگ زدم موبایلش گفتم اگه بمیری هم باید بیای...آخه من نمیخواستم تولد بگیرم.وقتی بهش گفته بودم نمیخوام گفت که من(یه چیز نامناسب)میخورم و چه بخوام چه نخوام جمعه خونمونه و باید کیک بخوره.ناهار خوردم رفتم لباس پوشیدم. اینا قرار بود ساعت 5 بیان ولی من 3 حاضر بودم.مردم تا 5.شادی ساعت 5 اومد.مهسا و خاله۲۰/۵.مهرنوشم ساعت 5/5 اومد.مگه میرقصیدن!اصلا انگار نه انگار تولده...آخر من دعوا کردم همه پا شدن اومدن وسط...اونم چه وسطی...من سی دی توپ رایت کرده بودم ولی هرچی گذاشتم یا گفتن خزه یا قشنگ نیست.حالا تو خونشون همش با اینا برنامه میذاشتنااا...با همون یه ذره آهنگ 40 بار حرکات موزون انجام دادیم.مینا که از یه هفته پیش میگفت"پریسا تولدت تو بگو من بیام برقصم من پیش دوستات خجالت میکشم خودم بیام."هر چی گفتم مینا بیا دیگه...ابروشو همچین مینداخت بالا حالا که هرکی نمیدونست میگفت چه خبره.از اول تا آخر لمبوند.

بعدم کیک خوردیم.کادوهامو بگم...مهرنوش یه انگشتر نقره ی خوشگل برام خریده بود...شادی یه گاو خیلی باحال بهم داد که از خنده مردیم وقتی دیدیم.مهسا هم یه تی شرت خیلی خوشگل به همراه یه نقاشی از من. خدایی بهتر از نقاشی پارسال بود.پارسال منو عین کشیده بود.امسال خیلی بهتر بود.دستت درد نکنه...فقط تو رنگ کلم یه تجدید نظر بکن و هرسال منو زردانبو نکش...دست همتون درد نکنه.خیلی خوشگل بود.مینا و النازم که قبلا کادومو داده بودن.موقع شام خوردن مهرنوش داشت هرچی خورده بود برمیگردوند به خودم. داشتیم میترکیدیم.البته من هرچی گفتم دارم میترکم گفتن غلط کردی.الان غذای مارم میخوری. هیچی...حیثیتم پیش خالم نرفته بود که رفت.آخه من از شماها بیشتر میخورم!؟خاله اینا رفتن.مهرنوش و من هی هلو خوردیم.مهرنوش که اینقد هلو خورده بود شل شده بود افتاده بود یه گوشه.ساعت۵/۸ اونام رفتن منم از خستگی داشتم میمردم.نرگس که شروع شد تا تبلیغاتش دیدم.موقع تبلیغات گفتم یه ذره چشامو ببندم وقتی شروع شد میبینم.چشامو باز کردم دیدم داره تبلیغات میده.گفتم فیلم تموم شد؟همه خندیدن گفتن آره. مامانم گفت:از بس رقصیدی حال نداری...مجبوربودی؟؟؟؟همه رفتم خوابیدم منم هری پاتر پنجو تموم کردم و هزار تا کار دیگه بعدم ساعت 5خوابیدم.صبح یه ربع به یازده مهسا زنگ زد بیدار شدم جوابشو دادم.بعد به مامانم گفتم 10 دقیقه دیگه بیدارم کن...خب؟گفت خب خوابت میاد بخواب دیگه...گفتم پس من تلفن جواب نمیدم. خوابیدم تا  ۵/۱۲.ساعت 3 تا ۵/۳سوالای زبان مهرنوشو جواب دادم بعدم فوتبال دیدم.ای خاک بر سرت میرزاپور... اگه کره اون 2تا ضربش از بغل دروازه نمیگذشت که ما الان 3 تا گل خورده بودیم.خدایی خیلی لریاااا...عادت کردی هر چند ماه یه بار تر بزنی به 70 میلیون نفر؟؟؟ اصلا تیم ملی نیست که تیم ضدملیه. آبرومونو بردین...پرروها.عین خر تو زمین ول میگشتن!! دقیقه به پایان بازی یه فحش نثارشون کردم و اومدم بخوابم.تازه اولین تصویر خوابم اومد جلوی چشم که در چنان صدایی داد که 6متر پریدم.مینا بود...درباز کردن در میتونیم اونو یه گاو فرض کنیم.تازه باز گاو یه "ما" از دهنش درمیاد.هیچی دیگه...اومد گفت گل زدیم.منم پریدم دیدم.باز خوبه دروازه بان از دروازه دور شده بود وگرنه باید با c130 برمیگشتید. وای حوصلم سررفت.هری پاتر شیشم دست حنانه ست...خداکنه الناز مال خودشو برام زود بیاره که تا بیستم تمومش کنم.خدا کنه تا سال دیگه کامیون بهم نزنه تا بفهمم آخرش چی میشه.

خدا خیلی بی معرفتیاااااا...خیلیا...خجالت نمیکشی؟اینهمه من ازت خواهش کردم.اصلا تو آدمو درک نمیکنی. خیلی بی احساس و بدی.اصلا یه ذره هم خوب نیستی...خداییش خیلی بی معرفتی کردی که من اسمم درنیومد...خیلی.برو دیگه دوست ندارم...اسمتو نمیخوام بیارم.هی من به روی خودم نمیارم تو سرمو کلاه میذاری.برو...برو الان حوصله ندارم.خدافظ.

 

اینو تقریبا85/06/12ساعت 1:13نوشتم

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 19:59  توسط    | 

سلام...

 

اَه...حیف شد دیگه...تا ۳ساعت پیش تولدم بود که یهو زدو ساعت 12 شد.دیگه هیچکس تحویلم نمیگیره تا سال دیگه هفتم...اوه...کی مرده کی زندست تا اون موقع!

ساعت 2شب دیشب که تازه دوساعت بود متولد شده بودم و به ایران اسلامی قدم گذاشتم تا راه آقا رو ادامه بدم و برای ارتش 20 میلیونی تمبون بدوزم و بفرستم جبهه کلی خوشحال شدم.تا اومدم آی دیمو چک کنم دیدم ایمیل دارم.رفتم بازش کردم دیدم داداش علیرضا برام یه کارت پستال خیلی خوشگل فرستاده با یه کارت اینترنت 15 ساعته.داداش دست شما درد نکنه.خیلی ممنون.خجالت کشیدم به جان خودم.چرا زحمت کشیدید آخه؟مرسی.

تازه اومدم نظرای وبلاگمو ببینم که دیدم آقا علیرضا(داداشم نه هااااا) همون دی جی علی تو نظرا بهم تبریک گفته.یه عکس خوشگلم برام فرستاده بود.دست شما درد نکنه آقا علیرضا.خیلی خوشحال شدم.

همزمان با خوندن نظر آقا علیرضا یه اس ام اس بهم رسید.مهرنوش بود و گفت میخواد اولین نفری باشه که بهم تبریک میگه.قربونت برم سفیدبرفی.دستت درد نکنه.ولی این دلیل نمیشه جمعه میای کادو نیاریاااااااا.

رفتم خوابیدم که ساعت 8:10 شادی زنگ زد گفت بیدار شو بیا.من گفتم باشه.دوباره رفتم سرمو گذاشتم رو بالش که خواب از سرم بپره بعد حاضر شم دیدم تلفن زنگ زد.شادی گفت: احمق هنوز خوابی؟!ساعت 9 شده.بیا!!!!!!!!!

رفتم خونشون.تا رسیدم دخترخاله فاطی زنگ زد.واااااااااایییییییی که چقد خوشحال شدم.اصلا من همیشه فاطیمونو دوست داشتم.بچه هم بودم همیشه ازش خوشم میومد.ولی تا حالا بهش نگفتم...اونم گفت تولدم مبارک و کلی هم برای آیندم برنامه ریزی کرد.منتها چون دوبرابرم سنشه نگفتم خواهشا از این کارا برامون نکن.فقط گفتم خیلی ممنون اونم فاز گرفت.ولی اولین بار بود فاطی بهم تبریک میگفت برای همین خیلی خوشحال شدم.وسط تبریکای فاطی شادی که داشت به حرفام گوش میکرد گفت:ااااااااااا ...پریسا تولدته!تولدت مبارک.بعدشم که فاطی قط کرد همدیگرو بوس کردیم.ولی این دلیل نمیشه جمعه که میای کادو نیاریاااااااااااا.

رفتیم کلاس.مهرنوش اومد.تا آخر کلاس استاد حدود 7بار با تلفن حرف زد و تقریبا 10 بار به افراد مختلف گفت:دیروز تولدم بود فلانیو با زانو زدم،دیروز تولدم بود فلانی زنگ زده بود،خوبه تو تولد مارو یادت موند زنگ زدی!،دیروز تولدم بود رفتیم نمیدونم کجا... .نمیدونم این یه روزه چقد کار انجام داد!خلاصه هی میگفت تولدمه هیچکس محل سگم بهش نذاشت.مهرنوش گفت پریسا ما از صبح خونتونیماااااااااااااا...گفتم آره بیا بادکنک باد کنیم.که استاد گفت تولد کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفتم من.گفت:اااااااااااا چه جالب!(منظورش این بود که تولدم دیروز بود) منم هیچی نگفتم.(البته خواستم بگم: که چی؟میخوای بگی دیروز تولدت بود؟) خلاصه اینقد نگفتیم خودش گفت.مام گفتیم مبارکه.بعد گفت کی جشنه؟گفتم جمعه.بعد زمینو نگاه کرد گفت:خب مام که نمیایم دیگه...اصرار نکن...وقت ندارم. منم خندیدم.از اون موقع به بعد سگ شد پاچه گرفت.

اومدم خونه ناهار خوردم که مامان گفت خاله شیرین زنگ زده تولدتو تبریک بگه!من موندم.اینا اصلا نمیدونن من کی پا به عرصه ی وجود گذاشتم!!!!!!

بعدم مینا گفت مهسا زنگ زده کارت داره.خلاصه کارش تموم شد که نمیدونم چی گفتم فهمید که امروز هفتمه.کلی معذرت خواست بعد خاله ندا اومد گفت مبارکه پریسا جوووووووون.بعد خاله زهرا که تازه فهمیده بودم خونه ی مهسا ایناست تبریک گفت.مهسا یه اس ام اسم زد بعدش و گفت:عزیزم!واست پشگل بریزم؟تولدت مبارک.(ولی این دلیل نمیشه جمعه کادو نیاریااااااا)

رفتم کلاس.که دیدم پگاه که تولدش با منه یکیه بستنی آورده.منم ضایع شدم دست خالی رفتم.بعد همه واسه پگاه تولدت مبارک خوندن.منم جیغ زدم تولد منم هست.که همه دلشون سوخت منو بوس کردن بعد باز رفتن واسه پگاه خوندن که آقای یوسفی اومد حالشونو گرفت.بعدم بستنی خوردیم.من بستنیم وا رفته بود.تند تند خوردمش بعد گفتم:اول!بعدم امتحان دادیم.شدم 15.آقای یوسفی دیگه ناامید شده بود.تازه من و عاطفه از همه بالاتر شدیم.من هیچوقت گرامر مشکل نداشتم در عوض لغت...گند.ولی ببین چه وضعی بود که لغتام بهتر از گرامرم بود.البته تقلب کردم.(کلیم خندیدم)

تو راه واسه تولد شادیم کادو خریدم.خیلی گوگولیه.بعدا برای خودمم میخرم.بعد رفتم درخونشون یه سوال بپرسم که 2ساعت تو راه پله نشستیم فک زدیم و جوک گفتیم.

داشتم میومدم خونه رفتم از "صدف" کاغذکشی و 11تا بادکنک خریدم.بابا قول داد بادشون میکنه.راحت شدم...بعد رفتم گفتم مامان من میخوابم،نرگس شروع شد بگو.حتما بگوهاااااااا.نرگس دیدم بعدم اومدم چرت و پرتامو نوشتم ملت بخونن.

راستی آقا رامینم تبریک گفت.خیلی ممنون آقا رامین.مرسی.

نگین عجب عقده ایه اومده نوشته هرکی تبریک گفته ها!!!لازم بود.هم برای تشکر،هم برای یادگاری واسه خودم هم اینکه یه چیزایی رو به مهسا و مهرنوش و شادی تذکر داده باشم.

خب دیگه.یا جمعه یا شنبه میام میگم چیکار کردیم.فعلا خدافظ.

 

اینو تقریبا85/06/08ساعت 3:0نوشتم

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 19:57  توسط    | 

سلام...

 اونروز(دقیقا نمیدونم کدوم روز)برای اولین بار رفتم خونه ی الناز اینا.الناز گفت که به احتمال99/99% نمیاد تولدم.کادومو بهم داد.یه بولیز خیلی خوشگل آبی و سفید بود.یه کیکم برام پخته بود.لامصب عجب دستپختی داره!!!کل کیکو خودم خوردم.گفت که چون نمیاد تولد کادومو داده و این کیکم پخته که شیرین کام بشم موقع کادو گرفتن.وایییییییییییی...اصلا مزش یادم نمیره.خیلی خیلی دستت درد نکنه الناز جون.بعدم با کوله باری از کتاب و سی دی راه افتادم خونمون.

جمعه عروسی پسرخاله فرشید بود.نبودید ببینید این مهسا چه کرد...نبودید که...من که همون اول وارد شدم هنوز هیچکس نیومده نتونستم احساسات خودمو کنترل کنم.بعد مهسا وارد شد...وایییییییییییییییییییییی...منکه پارسال تو حنابندون فرشید خودمو کشتم گفتم مهسا جون هرکی دوست داری پاشو با من بیا وسط.من تنهایی خجالت میکشم نمیتونم برم بعد عقده ای میشماااااااااااااااااا...اصلا انگار داشتم با دیوار صحبت میکردم.ولی ایندفه اومد خیلی جدی نشست.مامانم بهش گفته بود که پریسا قسم خورده که چه مهسا بیاد چه نیاد،عروسی که هیچ تلافی حنابندونم درمیاره.گفتم مهسا پاشو.

- نه

- بیا خره.

- بلد نیستم.

- یاد میگیری.هرکاری کردم توام بکن یه چهارتا قرم بنداز وسطش.

- حالا وایسا شلوغ شه.

- باشه.

شلوغ شد و مهسا اومد.ولی زود نشست.یه ربع بعد گفتم مهسا پاشو.

- نه دیگه بسه.

- لوس نشو.

- باشه.

مهسا بیشتر دووم آورد.بعد رفتیم نشستیم.دفه ی بعد که گفتم پاشو بدون هیچ حرفی اومد.آقا نبودید ببینید هم میخوند هم میرقصید.ترکونده بود.خلاصه نیم ساعت بعد یهو یه ندا اومد که از اون بالا کفتر میای...من آروم نشسته بودم.آخه از خواهر عروس و دوماد بیشتر رقصیده بودیم.میترسیدم مثل اون موقع که 7 سالمون بود و عروسی دخترخالم بود مارو به زور ببرن بیرون.من نشستم ولی یهو از جا پریدم...نمیدونید که...دیدم مهسا داره هوووووووووووووووووووووووووو میکشه میره وسط... وایییییییییییییییییی...از خنده مردم.بچه حسابی راه افتاده.ایشالا عروسی مینا خله من میخونم تو برقص.لامصب تو اینقد بلد بودی چرا اینقد زر میزنی؟ یه بارم نانسی گذاشتن بعد خواهر و دختر دایی عروس با هم بودن.دختر خالم تنها بود.من خواستم برم باهاش ولی دیدم اگه با این صندلم سوتی بدم تا آخرعمر سوژه میشم.خیلی خوش گذشت.عروس خیلی خوشگل بود.ناناز بود.ولی دوماد(پسرخاله ی محترم)با اینکه خوشگل بود اما بداخلاق شده بود.

اصلا عروسیو بیخیال.از تالار اومدیم بیرون.دختر خالم و شوهرش آقا سیروس و سالی اومدن ماشین ما.من و مینا و مامان و فاطی عقب نشسته بودیم.آقا فاطی گیر داده بود...به بابام گفت ولوم ضبطو بذاره آخر.بابامم گذاشت!بابا عمرا یه همچین کاری بکنه.اصلا از این موزیک سوسولیا بدش میاد.فقط معینو عشقه به همراه شهرام ناظری و انواع سیما بینا.خواستم بگم بابا احیانا چیزی زدی تو رگ؟بابام میرقصید!!!!فاطی هر آهنگی عوض میشد حرکاتشو تغییر میداد.فاطی جونم آخه کبودم کردی از بس منو کوبیدی به در ماشین!!!!!!منم دیدم چاره ای جز تحمل ضربات در و فاطی ندارم جعبه ی دستمال کاغذیو ورداشتم مثل اون پسر خزه که دستمال اینور اونور میکرد 20 تا دستمال ورداشتم تو هوا تکون دادم.به تدریج تعداد ماشینایی که این عملو انجام میدادن زیاد شد.خلاصه تو ماشین بیشتر از عروسی خوش گذشت. اصلا مگه میشه با فاطی بد بگذره؟!عمرا کسی تو دنیا دختر خاله به این سن و سال و به این شیطونی داشته باشه.یه چیزی از مهسا اونورتر.راستی فاطی 2ساعت پیش فکر کنم 30 ساله شد.نمیدونم فقط میدونم الان تولدشه.فردا که رفت سرکار براش پیام تبریک میفرستم.من تازه 1ماهه فهمیدم 6 شهریور تولدشه.الکی نیست دارم راهشو ادامه میدم.

شنبه مثل خر درس خوندم.ساعت 11 شروع کردم.بعد فکر میکردم دارم درس میخونم ولی انگار تا ۵/۱۲ خوابیده بودم.بعد اومدم تا ۴۵/۱۲ خوندم تا 2 خوابم برد.اصلا نمیدونم چرا چشمم به کتاب درسی میافته بیهوش میشم.شبشم ارغوان اومد برام یه عالمه پرشین رپ و آلبوم جدید آورد.مرسی ارغوان خوشگله!خلاصه به هر روشی بود تا امروز ظهر یه جوری درسو جمع جورش کردم.اونم چه جوری.حتی یه خطم یادم نمیومد.گفتم جهنم و رفتم کلاس.همه تیریپ گریه بودن.هیچکس نخونده بود.(ارواح عمشون)آقای یوسفی ورقه ها و پاسخنامه هارو داد.دقیقا خری بودیم که تو گل گیر کرده.من شدم 13،مریم 14،فائذه 15.بقیه همه کمتر بودن.آقای یوسفی برای اولین بار خواست گلومونو پاره کنه از عصبانیت.داشتیم جوابارو چک میکردیم که یهو مریم از پشت سرم گفت پریسا اینکه بالاش نوشته نیم ترم دو؟!منکه اصلا فکر نکردم ببینم چی گفته فقط گفتم آقای یوسفی اینکه نوشته نیم ترم دوم؟(آخه سوالاش از همون درساییه که نخونده بودیم).آقای یوسفی همونجوری اخمو به ورقه نگاه کرد بعد چونش افتاد رو میز.گفت:خب زودتر میگفتی پریسا.حالا این هیچی بچه ها همه گفتن پریسا دمت گرم،قربونت برم،خیلی باحالی،الهی فدات شم،ایییینو خوب اومدی و...بعد از اونهمه خودکشی همه فهمیدن مریم کشف کرده.خلاصه هیچکس نمیتونست تا آخر کلاس جلوی خندشو بگیره.اینجوری امتحان نیم ترم دوممون رفت.خیلی باحال بود...اون لحظه که به آقای یوسفی گفتم اصلا فکر نکردم.برام عجیبه که چرا یهو داد زدم.اگه مریم اون لحظه میگفت این چه معلمه بیخودیه میگفتم آقای یوسفی خیلی بیخودی.چون اصلا حواسم نبود.انگار یکی دیگه داشت کنترلم میکرد.

خلاصه هم خیال آقای یوسفی راحت شد هم بقیه که اینقدرام خنگ نیستیم.البته من نه.آخه قراره سه شنبه امتحانی که قرار بود امروز بدیم ازمون بگیره ومن مطمئنم اون گند تر از این میشه.البته بقیه همه بیست میشن.خرخونن همشون.وای خدااا...خلاصه امروز خیلی خندیدیم.خوش گذشت.عصر اومدم خونه زنگ زدم به مهسا که جمعه صبح بیاد با هم بادکنکارو باد کنیم ولی گفت از شادی اینام دیرتر میاد بچه پررو.آخه جمعه شادی و مهرنوش و مهسا میان با هم فنرو کمرو یکی کنیم.یه کیک تولدم بخوریم بریم پی کارمون.النازم احتمالش کمه بیاد ولی خیلی خوش میگذره اگه النازم باشه.مخلصیم الناز خانوم...خاله رو بیخیال شو بیا دیگه!

راستی سایه و روحم دوباره برگشتن و از کاراشون پشیمون شدن.و من فهمیدم که این کار آمریکای جهان خوار نبوده و این چیزی نبوده جز یک اشتباه ازززززز دی جی علییییییییییییییییییییییی.سلام دی جی!

به قول آقای بیگلری:ماااااااااااااااااااااا...مامااااااااااااااااااااااااااااااان ن ن... .خیلی حرف زدم.خدافظ.

 

اینو تقریبا85/06/06ساعت 2:32نوشتم

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 19:55  توسط    | 

سلام...

 

چه روزگاریه...آخه از چی بنویسم؟ها...؟

- خرفت وبلاگ خودته از من میپرسی؟

هوووی چته؟!درست حرف بزن.بچه حزبیه تو رو هم..... .خاک بر سرت.یه بار تو دعوا حواسم بهت نبودا...

- اعوذ بالله من النفسی.

نمنه؟فارسی بنال بابا...توام مثل اون ادای ملخ خورارو درمیاری که!حبیبی نورالعین...

- پناه میبرم از نفسم به سوی خدا...

خنگی دیگه...دیدی خنگی...چرت و پرت همرو یاد میگیری در عوض دو کلمه حرف حسابی بلد نیستی.آخه این جاش اینجا بود؟اصلا تو مگه ایرانی نیستی بی فکر!هان!یه دفه دیگه عربی بپرونی میزنم بپاشی قالب بلاگ خال خالی قرمز بشه.فهمیدی؟

- ...

با تواماااااااااا... .کری؟...بمیر بابا...خوابت میومد چرت و پرت گفتی...نیگاش کن...مثل جنازه میمونه...خرمخ!

 

 

سلام...

خدایی آدم به مغز مردم شک میکنه...ای خداااااااااااااااااااااااا...

اصلا قصد نداشتم تا 3روز آینده چیزی بنویسم...ولی الان رفتم تو آی دی وبلاگ جواب روحمو بدم که بچه حزبیه آن شد.چرت و پرت گفت.یعنی یه جمله ی به درد بخور تو حرفاش نبود.ودر آخر به این نتیجه رسید که من خیلی خودبین و ومغرورم.تا حالا خیلیا بدیامو گفته بودن ولی اینو بهم نگفته بودن.شاید حضور ذهن نداشتن یا شاید تازه اینجوری شدم.باید از کسی بپرسم.اه... همش تقصیر روحم بود که باعث شد من برم با آی دی وبلاگ آن شم جوابشو بدم...روح پررو...خجالت نمیکشی؟!! از من جدا شدی هیچی نگفتم،مستقل داری زندگیتو میکنی هیچی نگفتم،پررو حالا خاطرخوامم شدی؟!!روح خودمیااااا...یادت رفته؟! تو خجالت نمیکشی!!!به ننت بگم که با دمپایی کبودت میکنه...

ای خداااااااااااااا...اون از سایه م که ازم جدا شد و علیه م توطئه کرد.اینم از روحم...ایییییییی تو روحم...

ما ایرانیاااااا خیلی خوشبختیم.خیلی زیاد.یعنی خوشبخت شدیم.خوشبخت ترم میشیم.چرا که نه؟تا وقتی تو با مایی خدا جون غمی نداریم که...اگه تو نبودی ا این فرشته هارو از کدوم گوری میخواستیم بیاریم فدات شم؟ها؟...تو همیشه دوست داشتی انسانهای دنیا با دینهای مختلف با هم دوست باشن.چون تو خیلی خوب و نازی و دوست داشتی این دوستیو عربا با ایرانیا شروع کنن که بعد بره به همه ی دنیا...ایییی قربون خنده هات برم...فدات شم من الهی!

ای به قبرت بباره(همه چی)عمربن الخطاب که دیدی ملخ بهت نمیچسبه اومدی غذاهای لذیذ آریایی بخوری.البته نیت اصلیت ارشاد و دوستی بودااا.به جان خدا که عزیزترینه اگه دروغ بگم.ای مادرت فدای اون مغز عربت بره که فقط واسمون خوشبختی آوردی...خوشبختیم که آوردی عین آدم که نیاوردی...هزار الله اکبر ... ماشالا...خوشبختیات متحرکن...زنده ن...هی پوشک بچه رو از تو زباله پیدا میکنن میذارن رو سرشون میان ارشادمون کنن...خب البته خدا خیرشون بده...اگه اونا نبودن الان همه به چشم نامحرم نگاه میکردن بعد خدا تو چششون سیخ فرو میکرد...آره بابا...این عزیزان خیلی زحمتکشن...اصلا خدا اینارو مستقیم از بغل خودش پرت کرده رو زمین...تازه ماموریتهای مهمیم از جانب خدا بهشون محول میشه...خودم دیدم... باور کن...به جان خدا که میخوام دنیاش نباشه اونروز داشتم میرفتم بعد عزیز دل برادر از جلوم به سرعت رد شد بعد رسید به اون خانومه که جلوتر راه میرفت سرعتش کم شد...شک ندارم این عزیز برادر تا 300 متر شونه به شونه ی خانوم راه رفت تا ببینه احیانا به نامحرم نگاه میکنه یا نه...حتی هی اون تور بلنده رو که تنش بودو با دست تو هوا تکون داد که بخوره به چرخ خرید خانومه ببینه به عزیز برادر نامحرم نگاه میکنه یا نه.بالاخره فهمید که اون خانوم یه مومن واقعیه و از خدا خواست بندازتش بهشت.خودم فهمیدم...دیدی راست گفتم؟...دیدی چه به وظایف الهیشون عمل میکنن؟...تازه اصلانم اهل خودنمایی نیستن و در هیچ شرایطی نمیخوان ماموریتی که خدا بهشون داده لو بره.آخه تا یه آقای آشنایی رو دید زود از خانومه فاصله گرفت که آقاهه نفهمه این داشته اونو آزمایش میکرده و خدای نکرده به این وسیله معروف نشه که یه وقت ازش فیلمای بی تربیتی با حضور آنجلینا جولی به اسم مصائب مشمولک بسازن...چه آدمای خوبی... نمایندگان خدا در زمینن دیگه...زحمت میکشن...ابوالفضل نگهدارشون باشه.

 

 

خب کی خسته ست؟

- دشمن.

- آمریکا.

- اسرائیل.

- انگلیس و فرانسه باهم.

- شوروی فاسد.

- استکبار جهانی.

- ایلده انرژی هسته ای.

اَه...ساکت.خیلی بی جنبه شدینا!!!!همش تقصیر روحمه که پرروتون کرده.همش غلط بود خرفتا.من خستم.خدافظ...

 

اینو تقریبا85/05/30ساعت 4:22نوشتم

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 19:4  توسط    | 

سلام...

 امروز بد نبود.یه ذره یه جوری بود.آخه امروز مثل جنازه بودم.صبح پاشدم و باخیال راحت اومدم ساعتو ببینم که عدد قشنگ 11 روش باشه ولی دیم دوازده و ربعه... وحشت کردم.به قول مهرنوش مثل خرس قهوه ای خوابیده بودم.دست و صورتمو شستم اومدم گیتار کار کنم.تا ساعت یک و نیم کار کردم...ولی همون فاجعه ی اول بود... .استاد میزنه تو سرم اگه براش بزنم...غلط کرده...بچه پرروی ریش بزغاله ای!تو این مدت که تمرین میکردم به شادی زنگ زدم نبود.فهمیدم رفته لواسون.به مهرنوش زنگ زدم بازم برنداشت.اس ام اس زدم گفتم "میشه بنالی 2روزه کجایی؟"گفت مامان بزرگش فوت کرده رفتن ملایر.گفت 4شنبه زنگ زده بگه میره ولی ورنداشتیم.راست میگه گوشیو کشیده بودم.دلم براش تنگ شده.بعد زنگ زدم مهسا.داشت خانه ی ما میدید تحویل نگرفت.امشبم عروسی دعوت بود.خوش به حالش.به النازم زنگ زدم که داشت میرفت مهمونی قط کردم.خلاصه امروز یا کسی نبود یا آدم حسابم نکرد.ناهار خوردم بعد باز اومدم تو اتاق که که از بالکن بیرونو نگاه کنم خوابم برد.یهو مینا زد تو پشتم.از خواب پریدم.سکته کردم.بعد بهم بستنی داد.اصلا نوفهمه.میمردی بعدا بدی؟تا ساعت 5/5 خوابیده بودم.اصلا خیلی بد بود. تمام روز خواب بودم.تابستونم هدر رفت... .بلند شدم رفتم تلویزیون نگاه کردم.ایران موزیک دیوونه شده بود.هی 6تا آهنگو پخش میکرد بعد باز میرفت از اول.بابا اومد گفت بزن کانال 1.احمدی نژاد داره حرف میزنه.نمیدونم این چرا کاپشن میپوشه.یکی نیست بگه با یه دست کت شلوار نخریدن فقر از بین نمیره آبروی ملتو میبری که چی بشه؟امروز که از نمای نزدیک دیدمش دیدم واقعا شبیه میمون چی توزه.مسخره نمیکنم.کاریم به جوکایی که میسازن براش ندارم.وقتی میخنده شبیه اون میشه.چه حرفایی میزد...وایییییی حیثیت نذاشت برامون.چه بی ادب!!!!!!!!نمیدونم کی بهش رای داده.درسته که همه سروته یکین ولی اقلا آبرومونو نمیبرن. آخوند باشن همه همه میگن آخونده در همین حد میفهمه ولی آخه به این میگن دکتر ولی گند زده تو 70 میلیون نفر. مردک بی فرهنگ میگه وقته نمازه time is over. وایییی...اونهمه آدم اومدن.آدم حسابت کردن باهات مصاحبه کردن.اونهمه دری وری گفتی فحشت ندادن تازه میگی دیگه سوال نپرس وقت نمازه؟!بی احترامی از این بیشتر؟!این برای تمام دنیا یه طنز باحال و به یاد موندنی میشه.مثل شبهای برره واسه ایرانیا.ساعت 9 تلویزیون مارمولک داد.تا شروع شد شادی زنگ زد که رسیده بعدم پرسید چه خبر؟که گفتم امروز ساعت 12/5 پاشدم و 2 تا 5/5 هم خوابیدم گفت پریسا متوجه شدی چند روزه مثل یه موجود روانی رفتار میکنی؟گفتم خب اینم یه حرفیه...بعد گفت:نه...انگار یه ذره از دپرسی دراومدی باز همون پری دیوونه ی مارمولک شدی. بعدم از دوست باباش گفت که امروز با اونا بودن.مثل اینکه خیلی از یارو خوشش اومده بود. میگفت آقاهه یاد من میندازتش.بعدم نرگس دیدیم.امشب ایشالا زود از نت میام بیرون میشینم یه ذره کتاب میخونم.امسال تابستون خیلی بی مصرف بودم.نه به پارسال که تا هفته ی اول مهر 23 تا کتاب خوندم نه به امسال که 8 تا بیشتر نشد.اونوقت موقع مدرسه حسرت تابستونو میخورم.

دیروز که رفتم کلاس مثل همیشه تا رسیدم آقای مؤیدو دم در دیدم.سلام کردم.آموزشگاه یه جوریه که در ورودی و در دفتر بغل همن.یهو دیدم آقای موید آروم آروم داره یه چیزی میگه. وایسادم دیدم داره یه جوری که صداش تو دفتر نره بهم میگه:باز تو این بولیزتو پوشیدی... امروزم از شانست خانوم وهابی اومده.(خانوم وهابی خیلی گیر میده.اول تابستون گفت با توجه به حرفای سردار طلایی از این به بعد مانتو بلند بپوشید.)گفتم: آره؟؟زدم تو سر خودمو دویدم تو اتاق پیش دوستام.30 ثانیه بعد یه صدایی گفت هووووی بدبخت،خاک برسر،فلک زده روبه روتو نگاه کن!نگاه کردم دیدم چادر فائذست.گفتم فائده قرضش میدی از جلوی دفتر رد میشم سرم کنم؟قبول کرد.بعد فهمیدم اون جرقه ی تو مخم بوده که دید نور افشانی فایده نداره عصبانی شد.زنگ خورد اومدم سرم کنم مقنعه ام از سرم افتاد.بعد چادر پیچید دور هیکلم. آقای مؤید دید خندش گرفت.خلاصه انداختم رو شونم و رفتم.خانوم وهابی اومده بود کارتارو ببینه.چون قیافمو یادش بود ولی تا حالا منو با چادر ندیده بود گفت دخترم شاگرد مایی؟گفتم بله.گفت کیفت کو؟گفتم دست دوستمه.(آخه من خودم 6تا دست میخواستم چادره نیافته)قشنگ معلوم بود فهمیده چادرو واسه چی سرم کردم.یه نگاه به سر تا پام انداخت یه نیشخندم زد بعد دیدم اگه 2ثانیه دیگه وایسم چادره میافته.گفتم:برم؟گفت برو.وسط راه گفت کارتتو ببینم.گفتم تو کیفم دست دوستمه که مریم که کیفم دستش بود رسید.گفت:کیفتو میدی بقیه بیارن؟یهو همه گفتن:پس حس انسان دوستی چی خانوم وهابی؟خلاصه اینقد زر زر کردیم تا بی خیال ما شد.

آقای مؤید که اغلب بچه هارو لو میده به دادم رسیده بود.باورم نمیشد.خیلی دوست دارم آقای مؤید.مخلصتیم.سردار طلایی الهی خواب ببینی داری با انتری نژاد میرقصی.خدا شهریور نزدیکه...منو جلوی همه ضایع نکن بعدا تو مدرسه پیش بچه ها تعریف میکنن بهم میخندناااا...

یه سلام اختصاصیم برای آقای آرسام دائی الناز خانوم.گفتید بگم آقای یوسفی کیه.این آقای محترم معلم زبان ماست که 60 یا 65 ساله به نظر میرسه ولی خیال پیر شدن نداره.میگه صبح ساعت 5 پامیشه ورزش میکنه.دست از سرعشق ورنمیداره.همیشه فکر میکنه من هواسم به کلاس نیست.فکر میکنه همه بعد از کلاس میرن با عشقشون کافی شاپ.و تمام شاگرداش تو آموزشگاه از روبه رو شدن باهاش وحشت دارن.چون اگه جلوشو نگیریم تو 2ثانیه واسه همه شوهر پیدا میکنه.به نظر این فرد کاری مهمترو قشنگ تر از ازدواج و عاشق شدن در دنیا وجود نداره.یه آموزشگاهو دیوانه کرده ولی چون دوست رئیس آموزشگاه، آقای خیاطیه که بلانسبت سگ خیلی مهربونه میترسیم بگیم عوضش کنن.به دلیل اینکه ایران نبوده گند زده به اسامی ما.من پییریییسا و یه وقتایی پییرییسا خانوم هستم.بقیه فاطیییییییمه(فاطمه)،عاطیییییفه(عاطفه) و میرییییم(مریم) نامیده میشن.و همه ی ما نینی نام داریم.این فرد فکر میکنه همه ی دخترا هدفشون از زندگی عاشق شدن و لوس بازیه حتی اگه نینی باشن.مهربونه ولی اعصاب آدمو خورد میکنه.

خب من برم یه ذره کار مفید انجام بدم.به قول شادی واقعا وبلاگ چرتی دارم.امروزم اینو بهم گفت.خب حق داره بچه.آدم هرچی میاد تو کلش که نمینویسه همه بخونن بفهمن خله.خدا یه بار تو عمرت نامردی نکن.خب؟خدافظ.

 

اینو تقریبا85/05/28ساعت 2:23نوشتم

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 19:1  توسط    | 

سلام...

از دیروز صبح همش تو اتاقم بودم.اصلا نفهمیدم ملت چه میکنن.از ساعت 2 ظهر تا ساعت هفت و نیم سر یه چیزی ناراحت شدم یه لحظه هم از اتاق نیومدم بیرون. همونجا خوابم برد.هفت و نیم پاشدم دیدم همه جا ساکته.اومدم بیرون.کسی نبود.مینارو برده بود کلاس.رفتم آشپزخونه.یه نگاهی به قرصا انداختم و اومدم بیرون. تلویزیونو روشن کردم.فیلمش همون موقع شروع شد. خیلی لوس بود.هی میرقصیدن.وسط فیلم زنگ زدن.همه اومدن.منم رفتم تو اتاق.تا ساعت یک و نیم صبح کتاب خوندم.بعدم رفتم ای دی وبلاگو چک کنم و به نظرا جواب بدم که یه نفر به اسم اردلان اومد گفت باهاش تو وبلاگش بنویسم.همون دعوت به همکاری.قبول کردم. حالا موندم چی بنویسم.من تو کار وبلاگ خودم موندم.گفت آمار بازدیدش اومده پایین.فکر کنم منظورش این بود که اگه آمارمونو نبردی بالا هررررررررری.البته خیلی مودب بود ولی من اینم از حرفاش فهمیدم.نمردیم و تو میهن بلاگم نوشتیم.وبلاگش در مورد رپه.کلی عکس از پرشین رپرا داشت. گفتم پرشین رپ...الناز تابستون ته کشید. بدو دیگه...از بس تو اتاق موندم نمیدونستم چیکار کنم تا حالا 20 بار آلبوم علیرضا و حمیدرضا رو گوش دادم.منکه نمیتونم ولی خیلی فاز میده یه دختریه تکونی بده بره بخونه روی اینارو کم کنه.خیلی پرروئن.اگه صدام خوب بود و میشد حتما اینکارو میکردم.بعضیا خیلی پررو شدن.جهنم... اینقد بخونین تا بترکین.

امروز بعد از ظهر رفتم کلاس.آقای یوسفی عجب گیری داده.آخه شاید یه بار آدم حوصله نداشته باشه تو هی میخوای بگی عاشق شدی پییریییییسااااااا خااااانووووم؟ هم سن بابا بزرگمونی دست از سرمون ور نمیداری؟خدا کنه ترم بد آقای نوری بیاد.خدایی خیلی باحاله.

من چه باحالم!موندم تو کف کار خودم...از عید تا حالا دارم به اینا میگم من میخوام تولد بگیرم 5تایی بیاین این کمره یا فنره راه بندازین...اینقد گفتم اینا همه افتاد تو کلشون تولد بگیرن.مهرنوش که گرفت.شادیم بیست و دوم شهریور...حالا که اینا خواستن جشن بگیرن من که اول شروع کردم نمیتونم...اه...به جهنم...میخواستم برم جشن و وارد مسائل کمر به همراه فنر بشم که شدم. ایشالا یه سال از سالیان بعد که میخوام هیچوقت نیاد تولد میگیرم.من نمیدونم چرا با اینکه اصلا از به دنیا اومدنم خوشحال نیستم ولی اینقد تو فکر تولدم.اصلا من میمیرم برای جشن.خدا کنه موقع مدرسه بچه ها نامردی نکنن هر چند وقت یه بار یه حالی بدن.پارسال که خیلی باحال بود. دو نفر تولد گرفتن.از بچه های کلاسای دیگه هم دعوت کردن.بیشتر جمعیت کلاس حتی اونا که یه ذره دوستشون بودنم دعوت کردن ولی من و شادی و مهرنوش انگار نامرئی بودیم.حداقل منو باید دعوت میکردن.من دوستشون بودم.نامردااااااااااااا.امسال اگه دعوتمم کنید نمیام ببینم کی میخواد براتون با نانسی حرکات موزون انجام بده.

رکورد شکستم.2 روزه با هیچکس حرف نزدم...خیلیه هاااااااا...من و مامانم با هم قهرم که بودیم دوکلمه حرفو میزدیم ولی الان فقط با مینا از صبح چند کلمه حرف زدم.اونو بیخیال.اون خله...نوفهمه.فعلا که رو کم کنیه.ببینیم تا کی ادامه داره.هرکی بدون یه کلمه حرف یه کرمی میریزه اونیکیو روانی کنه بعدم هیچکدوم به روی خودشون نمیارن.نه گناهکار نه قربانی.میشینن واسه کرم بدی برنامه میریزن.تازه برام چای هم میریزن.لازم نکرده.خودت بخور.

من برن ببیم چه گلی میتونم به این کلم بگیرم.مکافات از اینم بیشتر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟تو این بدبختی نمیدونم چمه.یا سرما خوردم یا حساسیته.حرفم نمیتونم بزنم بگم یه دارویی چیزی بده به کارم بیاد.اه...اه...زندگیو ببین...خدا کار دیگه نداری هی وقت و بیوقت میای یه گندی به کار و زندگیمون میزنی بعد میری دوباره به اعمال مومنین رسیدگی میکنی؟یه ذره از این گندارم به زندگیه آقایون بزن.منظور بدی ندارم واسه تنوع خودت میگم.این توالتو یه خورده بکش اونور تر...این فاصله ها واسه تو که چیزی نیست...شنیدم خیلی بزرگی...البته فقط شنیدم...تو لبنان جنگ تموم شد.دیدی؟میگم تو که یه موقعهایی میری یه ضدحال به این عربا میزنی بعدم یه حالی بهشون میدی زود بدبختیشون تموم میشه،احیانا قصد نداری بعد از بیست و هشت سال یه حالیم به ایران زمین ما بدی بلکه یه قسمتی از بدبختیه ملت حل شه؟ منظور بدی نداشتماااااا ...تو احیانا عرب نیستی خدا؟ نه از نظر هوشی نمیگم...منظورم اینه که توام انگار مثل اونا حال و حوصله ی ایرانی جماعتو نداری که 1400 سال پیش اومدن ایران زمین مارو مورد عنایت خودشون قرار دادن و الانم آثارشون به صورت موجوداتی که رو سرشون خامه میریزن(بستنی فیقیارو میگمااااااا)باقی مونده.ماشالا دنیارو سفت چسبیدن.همشون اینقد پیر میشن تا کرم بگیرن...برو بابا...مثلا تو عادلی...خدافظ.

 

اینو تقریبا85/05/27ساعت 3:10نوشتم

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 19:0  توسط    | 

سلام...

ساعت : 3:20 صبح.

مکان : پای کامپیوتر.

موقعیت کامپیوتر : در حال انفجار.

نتیجه گیری : یک علاف پای کامپیوتر است.

خب...اینارو گفتم اگه چرت و پرت گفتم شما خواننده ی محترم ببخشید.چون تو این ساعت اونم یکی مثل من نمیتونه فرمول سوخت موشک بنویسه.(این جمله به یاد ناهید جون گفته شد که امیدوارم هیچوقت چشمم به چشمش نیفته که البته میافته)

امروز صبح ساعتو 7 کوک کرده بودم.ولی هربار بیدار شدم برای یه ربع بعد کوکش کردم که بالاخره ساعت 8 شادی زنگ زد منم مثل جنازه ی متحرک مجبور شدم پاشم.رفتم خونه ی شادی.از اونجام رفتیم کلاس.فکر کن کیو دیدیم!!اون همکلاسی خنده داره...واییییییییییی تا ما رسیدیم آهنگی که داشت برای استاد مینواخت و استاد مثل یه عقب افتاده ی ذهنی(بده بگم ولی همون منگل)نگاش میکرد رسید به یه جای باحال.منم واسه دوستام تکرار کردم که ببینم درست شنیدم یا نه ولی دیدم درست شنیدم. خلاصه تا آخر کلاس استاد و اون همکلاسیه میمون بازی در آوردن مام نمیدونستیم چه جوری بخندیم.هفته ی پیش که استاد از خوندنم ایراد گرفت و مسخره کرد بهش گفتم چرا میخندین؟؟؟؟من کنسرت میذارم همه کیف میکنن اونوقت شما اینطوری میکنین؟؟؟؟استاد مسخرم کرد گفت لوبیا؟(کنسرو منظورش بود)منم جدی نگاش کردم. بعد گفت واقعا؟کجا؟ گفتم تو مدرسه.حالا من منظورم برنامه های کلاسی بود که واسه تولد و عید من خوشگلا باید برقصن میخوندم همه میافتادن وسط و چند نفرم موسیقیشو با تیروتخته مینواختن.ولی استاد فکر کرد من از اونام که برنامه دارم تو مدرسه.خلاصه باور کرد.گفت اگه واقعا میتونی یه بار اگه بهت زنگ زدم بیای استودیو بخونی میای؟اینقد بچه ها دنبال یه نفر میگردن بیاد بخونه...منم جدی گفتم آره.مهرنوش از خنده شل شده بود رو صندلیش.شادیم چشاش گنده شده بود.ولی خدا کنه استاده خالی نبسته باشه.حالا این صدای نکره رو یه کاریش میکنم...فاز میده آلبوم بدم با بروبکس یه ذره بخندیم.این جلسه که خبری نبود.خواستم بگم استاد بیام تو آلبومت یه آهنگو باهات بخونم ولی نشد.خیلی دلم میخواست بگم.ولی یکی از خنده دارترین اتفاقای زندگی من و کسایی که منو میشناسن میافته اگه من یه روزی خواننده بشم.بالاخره اونا یک ساله دارن با آواز من این کمره یا فنره انجام میدن.آخر کلاس استاد یه آهنگ زدو خوند ما از خنده مردیم.جلوی اونهمه آدم میگه"یه بوسه توی دریا،دو بوسه لب ساحل"بعد همه خندیدن چند نفرم گفتم سومی کجا؟آخه یکی نیست بگه آقای ب...(لر بزرگ) درستو بده!استاد گفت یه دقیقه خودکارمو بهش بدم خودکارو گرفت دستش گفت چه خوشگله!منم گفتم اگه هدیه نبود قابل شمارو نداشت.تازه بهش گفتم این هدیست بازم خودکارم دستش موند.خودکار نازم...خاله برام خریده بود...اگه من انگشتری که ننه ی دوستت برات خریده رو بکنم دستم بروی خودم نیارم کیف میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بهد از ظهرم که کلاس آقای یوسفی بود.اونهمه آموزشگاه فیلم داره،چرت ترینشو بهمون نشون داد.منم مثل جنازه افتادم رو میز ولی مجبور بودم فیلمو ببینم چون ممکن بود بگه خلاصش کنیم.تقریبا بیهوش شده بودم که داد زد"پیییریسا نینیییییییی آر یو چرتینگ؟"وگند زد به لحظات شیرینم.تو کلاس فاطی دو تا سی دی بهم داد.تو کل آهنگاش یکی منو کشته.آهنگ جدید هیچکس با بابک"بس کن".نصفه ست ولی 50 بار گوش کردم.الانم داره قاقار میکنه.یه بار تو pmc دیدمش.

واییی....چه روز سختی....صبح تا ظهر با یه شکلات و یه لیوان شربت موندم.ظهر ناهار خوردم و تا شب 3لیوان شیرکاکائو با 5تا کیک خوردم.خواستم نیمرو هم بخورم ولی حوصله نداشتم.الان گشنمه...وای خدا... من ماکارونی میخوام...یه بشقاب ماکارونی بنداز پایین...قربونت...ها؟...خب یه قاشق...نه؟...جهنم.فردا میگم مامانم درست کنه...

در ضمن آقای آرسام ببخشید من اون حرفتونو بد متوجه شده بودم.با نظرتون موافقم(حالا که منظورتونو فهمیدم).مرسی میاید به وبلاگم.خوشحال میشم.این جمله تون خیلی زیباست.قبلا که تو فریاد خاموش نوشته بودین دیده بودم.

وقتی حقیقت آزاد نیست آزادی حقیقت ندارد.

خدا تو چی؟...منکه باهات قهرم فعلا.کاریت ندارم...تو کاری نداری؟...اصلا نگو چیکار کنم...شبم بخیر.

 ساعت 4 صبح.

مکان : پای کامپیوتر.

موقعیت کامپیوتر : در حال انفجار به همراه بوی سوختگی.

نتیجه گیری : یک علاف پای کامپیوتر خوابیده.

 

اینو تقریبا85/05/25ساعت 4:13نوشتم

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 18:59  توسط    | 

سلام...

 آقا عجب روزی بود.در یک کلام......بی نمک.صبح خوابیده بودم شادی زنگ زد بیدارم کرد. منم بعد از تلفن از جام تکون نخوردم.یهو زنگ درو زدن.مامان گفت نسیم اومده. مونده بودم چی میگه...این که قرار بود یه ساعت دیگه بیاد.هیچی دیگه...پریدم تو دستشویی.اومدم بیرون دیدم هنوز دم دره!آوردیمش تو.یه ذره نشستیم که با زبون بی زبونی گفت پاشو بریم اتاق خودت. رفتیم.خاک بر سر با یه پسر زابیل دوست شده.اه اه.چندشم شد...تازه بعدا گفت اون تا دم خونه ی ما رسوندش.من موندم که چه علافیه این پسره.عکسشو آورده بود بهم نشون داد.دقیقا هدفشو از این کار نفهمیدم.(آخه عکس اونو میخوام چیکار؟)هی گفت خوشگله؟هی من گفتم خوبه.هی گفت تو عکس زشته ها....وگرنه از کامرون کارتیو خوشگل تره.آقا من ترکیده بودم از خنده. مونده بودم تو خریت این آدم.اومدم نصیحتهای دوستانه و فمنیستی بهش بکنم دیدم مخش کلا تاریخ مصرفش گذشته.حالا من هی تو رودربایستی هیچی نمیگم و مسخره نمیکنم دیدم داره زنگ میزنه میگه بیا باهاش حرف بزن!!!گفتم دیوونه شدی؟!!!!!!!من چه حرفی دارم با این زابیل بزنم؟ بیکارم مگه؟گفت بیا صداشو بشنو.خلاصه مردم تا به این حالی کنم نمیخوام.پسره ی ایکبیری... تازه دختره ی احمق برگشته میگه زنگ بزنم بیاد یه دقه از بالکن ببینیش؟منم مونده بودم تو خریت این.گفتم یعنی اینقد علافه؟خواستم بگم برو بمیر دیدم بد میشه بعد از 5ماه اومده خونمون ضایست. خلاصه جلوی دهنمو گرفتم تا رفت.بعدم دوتا نیمروی لذیذ برای ناهار درست کردم نشستم نوش جان کردم.فقط نمیدونم چرا یه ذره ظاهر نیمروم زشت بود.مینا که دیدش چندشش شد.خودمم بدون اینکه نگاه کنم خوردمش.ساعت 6هم مینا و مامان رفتن کلاس.من اومدم جشن تنهایی بگیرم یاد حرف مامان افتادم که گفت من نیستم جارو و گردگیری کن.یه ذره از الناز یاد بگیر!خالاصه نیم ساعته جمعش کردم رفتم آهنگ گذاشتم و یه کنسرت حسابی راه انداختم... نمیدونم کیه به اسم "سایه ی پریسا"قسمت نظراتو به گند کشیده.امیدوارم اونی که فکر میکنم نباشه ولی اگه خودتی جناب آشنا کارت اصلا درست نیست.آدرس وبلاگمو بهت ندادم بری به کسایی که برام کامنت میذارن به اسم من فحش بدی.دفه ی آخرت باشه.خیلی مودبانه بیا تو کامنتا حرفتو بزن قدمت رو چشم وبلاگم وگرنه نیا و قدمت رو چشم عمت.ممکنه طرف فامیل در بیاد برای همین تا همینجا کافیه ولی "سایه ی من" اگه تو همونی هستی که احتمال میدم و فردا معلوم میشه بدون با گند زدن تو قسمت نظرات به کسی جایزه نمیدن.بالاخره شما وب سایت اون خواننده رو به گند کشیدی دیدی نتیجش دلچسب نیست...

یه دوستی تو پست قبلی نظر داده بود به به اسم ازسام د. م .این دوست محترم خیلی بهم لطف داشتن و گفتن از نوشته هام خوششون میاد که یه پدیده ی نادره.ولی گفتن خوشحالن که هنوز بعضی دخترای ایرانی به چیزی جز زیبایی خودشون فکر میکنن.مطمئننا نظر این دوست محترم خانومایی بوده که صورتشون بتونه کاری شده.ولی دوست عزیز دخترا در این ضمینه اکتیو تر از پسرا نیستن.تو هر دو دسته بی جنبه هست.اینو گفتم چون فکر کردم نظر خوبی در مورد دخترا ندارید.از اینکه به وبلاگم اومدید متشکرم.خوشحال میشم بازم بیاید و با نظراتون به بهتر شدن نوشته هام کمک کنید.

راستی دیشب یه دوستی ازم پرسید اگه یه ساعت به عمرت مونده باشه چیکار میکنی؟ من هنوز دارم در موردش فکر میکنم...شما تو اون یه ساعت چیکار میکنید؟

اااااااا...خدا تورو داشت یادم میرفت!خوبی؟...همون حرفای قبلی دیگه....از بس محل نذاشتی دیگه حوصله ندارم منتتو بکشم.خلاصه هرطور مایلی...خدافظ.

 

 اینو تقریبا85/05/22ساعت 3:50نوشتم

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 18:57  توسط    | 

سلام...

هنوز هستم...خیلی باحالی خدا...بابا یه تکونی بده دیگه!چه خبره؟...دوشنبه رفتم تولد مهرنوش. سه تایی رفتیم.اول اینقد بی ذوق بودن خورد تو ذوقم.گفتم پریسا خاک بر سرت اینقد برنامه ریزی کردی...آخه من حتی سی دی نانسی رایت کرده بودم با خودم برده بودم.هیچی دیگه... دیدم اصلا انگار نه انگار تولده.حالا خیلی تعدادمون زیاد بود،اون 3تا هم نشسته بودن میخوردن. منم رفتم نانسیو گذاشتم و رفتم تو کار این کمره یا فنره.خلاصه هرچی تو این سه روز از آسمونا بهم الهام شده بود پیاده کردم.شبم مامانش اومد.ما داشتیم شام میخوردیم.اومد خوشگلا باید برقصن گذاشت و رفت تو کار کمر.منم دیدم اینطوری تکون بخورم غذا تو گلوم گیر میکنه واسه همین قید شامو زدم و افتادم وسط.نمیدونم چرا این 3تام همه قرشون اومد.خلاصه تازه باحال شده بود که بابام اومد دنبالمون.تازه من رفتم خونه شامم خوردم.دقیقا نمیدونم چطوری جا شد...چهارشنبم رفتیم کلاس اون 2تاهم با استاد هم دست شدن منو ضایع کردن.تو راه خونه هم مینا زنگ زد گفت بدو،میریم مسافرت.منم دویدم و ساعت 2 راه افتادیم. رفتیم نمک آبرود.تو صف تلکابین بودم که دیدم یکی از لپ لپ در اومده میگه«حاج خانوم روسریتو درست کن»بعدم برگشت اونور.اومدم بگم برو بابا و یه شکلکم دربیارم که منو دید.منم بهش لبخند زدم.روسریمو جابه جا کردم.بعد دیدم باز داره میاد طرف ما.منم اعصابم خورد شد همینجوری که بد و بیراه بهش می گفتم اومدم روسریمو درست کنم که بابام که خیلی برادرارو دوست داره گفت ولش کن پریسا.محل نذار. یارو هم تمرگید سرجاش.مام اومدیم.گوریل با اون ریشش خجالتم نمیکشه.اگه راست میگی سرتو بنداز پایین به ملت نگاه نکن بذار بری بهشت.بعدم دوچرخه سوار شدیم.از خستگی شبیه لبو شدم. یارو اومد دوچرخه رو بگیره گفت الان غش میکنم.گفت خسته نباشید. چشاش گنده شد از تعجب. امروز صبم اسب سوار شدم.صاحب اسب چه خوشگل بود... واییییییییییییییییییییی...خیلی خوشگل بود...خیلیم مودب بود...اصلا باحال بود...دفه بعدم خداکنه باشه...لامصب عجب خوشگلی بود.مامان و بابامم خوششون اومده بود.به چشم برادری خیلی گوگولی بود.ساعت سه هم رسیدیم خونه.منم اومدم گیتار کار کنم پوست اون یکی انگشتمم غلفتی کنده شد.بعدم بیکاری. میگم خدا...اینا منو مجبور کردن تولد بگیرم.مهرنوش به این شرط تولد گرفت.یه کاری بکن خدا...خدا شهریور داره میاد.جون مادرت یه کاری بکن دیگه...ترو خدا...10 روز بیشتر نمونده.چیزی که ازت کم نمیشه...جون من...این تن بمیره منو مسخره ی خاص و عام نکنی!اینهمه من برنامه ریزی کردم.یه ذره اسمارو جا به جا کن بذار اسم من درآد... چی؟...ببخشید بازم بگو...ببینی چیکار میشه کرد؟...باشه ولی درست ببین.شب بخیر.

 

 

اینو تقریبا85/05/21ساعت 2:50نوشتم

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 18:56  توسط    | 

سلام...

الناز بعد از مدتها اومد خونمون.چه فازی داد...شادیم از مسافرت اومد.پنجشنبه اومد.جمعه عجب روز مسخره ای بود...قرار بود ناهار مهرنوش بعد از 6ماه بیاد بعدم باهم گیتار کار کنیم. اون نیومد هیچ...روزمم به گند کشیده شد.امروز چهارتایی پاشدیم رفتیم سینما.شام عروسی. نمیدونم چرا دفه دوم خوشم نیومد.دفه اول بد نبود...آخه ایندفه رو هم به افتخار رفقا اومدیم دیگه...مهرنوش برامون بستنی قیفی خرید.چهارتایی راه افتادیم عین دوساله ها هی بستنی لیسیدیم.بعدم با الناز اومدیم خونه.من نانسی گذاشتم براش حرکات موزون انجام دادم که ببینه چه پیشرفتی کردم.مونده بود چه جوری یاد گرفتم...خودمم موندم...بعدم مهرنوش جون گفت تولد میگیره.البته به شرط اینکه منم تولد بگیرم.نمیدونم چه نیت پلیدی داره... .چهارتایی خونشون جمع میشیم مهرنوش شمع فوت میکنه بعدم مارو پرت میکنه بیرون.امروزم که رفتم کلاس آقای یوسفی.یه کم حرف بی ربط زد اعصاب همه رو داغون کرد.آخه آقای یوسفی شما دیگه بزرگ شدی!!!بعدم رفتم نیم ساعت پیش شادی.شبم که مامان جون یه ضدحال اساسی زد.سوپر ضدحال بود.یه جوری حالمو گرفت که سختمه حرف بزنم...فردا قراره بریم تولد مهرنوش.قرار شد اون دامنیو بپوشم که زیاد تکون میخوره.آخه به درد عربی میخوره.هروقت فاطیو میبینم میگه خاک بر سرت کلاس درسی نرفتی.خدایا(با اینکه حواست نیست)ولی موقع مدرسه به دادم برس. راستی فاطی با یه هکر دوسته.خداکنه انتقاممو بگیره.اگرم نه که بالاخره یاد میگیرم.

ای خدا...آخه این زندگیه؟!بابا ایول عدالت...اینهمه آقایون از جون مایه میذارن...جز اینه؟... ولی ملت ارشاد نمیشن تا کشور سعادتمند بشه که...ملت عقل ندارن میدونی خدا...تو همه رو خنگ و ناقص العقل آفریدی تا آقایون ارشادمون کنن ثواب بهشت براشون بنویسی...آره همینه... بچه حزبیه گفت...به جون خودم خودش گفت...گفت ملت پیروی کنن سعادتمند شن.منم دیدم خوابم میاد جوابشو ندادم.فقط خندیدم...تازه خدا باحالیش این بود که فکر کرد ارشاد شدم.خیلی اونشب فاز داد...دید ارشاد نمیشم حرصش دراومد و...اون تیکه باحالارو برا کل ملت فرستادم بخونن.فردام میرم تو روم میفرستم.آی دی شم میدم سرویسش کنن...چی؟...صدات ضعیفه باز بگو... آها... خودت سرویسش میکنی؟...تو 10 ساله قراره یکیو سرویس کنی هنوز طرف داره حال میکنه...نمیخوام...ولی خدایی این تیکه رو خوب اومدی که بالاخره تولد گرفت... نمیدونی چقد هوس حرکات موزون دسته جمعی کرده بودم...خیلی باحالی.ولی خدایی خیلی منو بدبخت آفریدی.خودتم میدونی.ایول...دیگه خودت میدونی...نمیگم ملت میفهمن ضایست.تازه الناز و شادیم میخونن.(سلام الناز.توام سلام هلو.)ببخشیداااااااا ولی خیلی بدی.شب بخیر.

 

ینو تقریبا85/05/16ساعت 1:43نوشتم

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 18:55  توسط    | 

سلام...

آقا عجب مکافاتیه ها!بعد میاید تو کامنتا میگید چرا سرزنده نیستی؟نسبت به سنت خیلی غمگینی و از این جور حرفا.ایناها...ببینید دیگه...ملت میذارن مگه!؟...اومدم دیروز یه ذره بی خیال باشم.حتی فکر مسافرتم که اونقد دوست داشتم برم و نرفتم از کلم بیرون کردم تا این چند روز باقیمونده ی تابستون زهره مارم نشه.خیر سرم رفتم آی دی وبلاگو چک کنم.آخه از وقتی وبلاگ زدم یه بارم سر نزدم بهش...به زور میخواد منو ارشاد کنه...خب زوره؟؟؟؟؟!!!!!دوست ندارم مثل تو فکر کنم.تا خود ساعت 5/5 صبح منو نگه داشت ارشادم کرد.من غلط بکنم دیگه از بچه حزبی سوال بپرسم. من با بدتر از این دوستم ولی اونا اینقد مودبن و حالیشونه یه بارم اجازه ندادن به من یا عقایدم توهین کنن.اصلا توهین نمیکنن.ملت فرهنگ دارن.به قول همت سطح شههههههووووور مملکت رفته بالا ولی نمیدونم چرا این اینجوری بود.هیچی دیگه...دید نمیفهمه چی گفته و حرفاش به هم ربطی نداره هرچی از دهنش دراومد به قصد راهنمایی بهم گفت.فقط خوشم میاد بچه حزبیا همشون میگن تمام دینها و عقاید محترمن بعد 1ساعت نشده به یهودی جماعت فحش میدن.انگار هرکی یهودیه اسرائیله.خلاصه با این ویژگیتون خیلی حال میکنیم با بروبکس.باحالیش اینه که هیچکدومم اجازه ی توهین به خودشون نمیدن ولی کم مونده به خواهر و مادر آدمم یه چیزی بگن.آخه آدم...اینکه میگی اجازه ی توهین به خودت نمیدی میخوای خدارو گول بزنی؟ تو که اینقده از خدا میترسی دیگه چرا؟!یادش بخیر دوستم فاطی خانوم. دست هرچی حزبی بود از پشت بسته بود ولی بنده خدا فرهنگ داشت.آدم فروشی که اصلا حرفشو نزن...حالا پدرش تو سفارتم بود...تو مدرسم هواشو داشتن ولی اینقد بچه ی خوبی بود همه ی کلاس دوسش داشتن.تنها بچه حزبی ای بود که تربیتش درست بود.درسته که از اون حزبیای دو آتیشه بود و عقایدش خیلی تو ذوق بچه ها میزد ولی رفتارشو درست کرده بود.فقط کله شو تو کتاب دینی نمیجنبوند. یه ذره فکرم میکرد. خلاصه یه پا گفتار نیک،پندار نیک بود.من تنها کسی بودم که میشناختش.پارسال تازه از سوریه اومده بود.به خاطر ماموریت پدرش ایران نمیموندن. فقطم من میتونستم فاطی صداش کنم.یه بار یکی بهش گفت فاطی عصبانی شد. ولی برای من همون فاطی بود.سلام فاطی خانوم با اینکه میدونم وبلاگ نمیخونی.من تو کف اراده ی فاطی خانوم بودم.موسیقی گوش نمیداد.ازش پرسیدم که به نظرت گناهه گفت آره.درسته که حقیقت نداره.چون تمام امامای مسلمانم موسیقی گوش میدادن.ولی اراده میخواد آدم به موسیقی گوش نده.حالا به هر دلیلی.بخوام تعریفشو بکنم حوصله ی همه سر میره.درست نیست این کلمه رو بگم ولی آدم بود.خلاصه دیشب هرچی از دهنش دراومد گفت بهدم گفت که قصدش جز ارشاد چیزی نبوده. شما بچه حزبیا خودتونو تیکه پاره ام بکنید.خدا منو از همتون بیشتر دوست داره.الان بهم میخندین.ولی من شک ندارم.

6ساعت خوابیدم بعدش رفتم گیتار تمرین کردم تا هفته ی دیگه تلافی کنم. همینطوری گذشت تا ساعت 6 مامان مینارو ورداشت برد کلاس.منم از فرصت استفاده کردم یه جشن تنهایی گرفتم.ضبطو روشن کردم.خونه رفت هوا.خوبه نیومدن تذکر ندادن...تا ساعت ۵/۸ حرکات موزون بود.نمیدونم رقص عربی از کجا یاد گرفتم. منی که همه میگن خیلی ضایع میرقصی...خدایا...این کمره یا فنره؟!شکرت... خداکنه مهرنوش تولد بگیره...حیفم میاد استعدادم نهفته بمونه.

نمیدونم چرا این آقای سفری ال ام بی هامونو نمیاره.بیار دیگه...به ناچار تلویزیونو روشن کردم.هیچی نداشت...یهو دیدم کانال 1 فیلم میده.یهو وسط فیلم یه آقای حاجی اومد.فهمیدم از این نمایشاست.نمیدونم چرا آقا حاجیه تو یه حیاط قدیمی وایساده بود...حاضرم قسم بخورم اون در پشت سرش در توالت بود.شک ندارم.اگه تکرار داره ببینید به حرفم میرسید.اون تموم شد یه سخنرانی پخش شد.و من از سخنان اون آقاهه که دم توالت بود و آقای بعدی نتیجه گرفتم گه آمریکا نباید باشه.آلمانم طرفدارشه پس نباید باشه.فرانسه و انگلیسم همینطور.اینا همه افغانستان و لبنانو مورد حمله قرار میدن.راستی شورویم نباید باشه آخه فاسده.همگی برای حذف این کشورا دعا کنید.به امید یک زندگی سراسر سعادت و رحمت با افغانستان و لبنان.بعدم تبلیغات. اونم دینی بود.سی دی آیت الله جوادی آملی بود.بعدشم پتوی پرتو که هم گرمه هم نرمه هم ضد رطوبته.برای اطلاعات بیشترم با این شماره تماس بگیرید.خدا جون شما خوابت نمیاد؟...باشه...پس اگه بیداری اونم یه کاریش بکن دیگه...به فکر داداش هم باش...شب بخیر.

 

اینو تقریبا85/05/12ساعت 1:55نوشتم

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 18:52  توسط    | 

سلام....خب چیه؟موضوع ندارم...

 هنوز زنده ام...

چه روزگار بیخودیه ها!حرصم دراومد...این شادیم تازه قراره پنجشنبه برگرده.ای کوفتت بشه مسافرتت.دو هفته که رفتی من از خونه درنیومدم.همش میرم کلاس ضد حاله اساسی بهم میزنن میام خونه.ای کاش امروز بودی. خجالتم نکشید.از اون سنش خجالت نکشید!هرچی دلش خواست گفت...سه نفری هرچی دلشون خواست به ما دونفر گفتن.اگه بودی اینجوری نمیشد. میشدیم سه به سه.حالشو میگیرم...خیلی برام گرون تموم شد.اگه حالشو نگیرم جیگرم خنک نمیشه!

بعد از ظهرم آقای یوسفی جون با اون درس پرسیدنش حالمونو گرفت.الکی نیست یه آموزشگاه از درس پرسیدنش وحشت دارن.خیلی جلبی آقای یوسفی.خوشم میاد در ششمین دهه ی عمرت هنوز تو فکر عشق و ازدواجی.ایول...خودت چندشت نمیشه؟حالا ما به درک... خودت چی؟......

بابا تو این چند روز یه خبر خیلی باحال داد.گفت نمیریم مسافرت.این خبرو حدود 12 بار تو این سه روز هربار که اعصابش از جایی خورد بود اومد پیشم تکرار کرد.بابا دستت درد نکنه. قربونت...خیلی باحالی.خیلی......

مامان از زحمات شمام متشکرم.(نیش عشقولی)

مینا(با اینکه نمیخونیش)ولی خیلی بی جنبه و اوسکلی.(نیش کمرنگ)

پری خیلی خوشحال شدم اومدی واسه همین تو خاطراتم نوشتم.فقط یه سوال دارم پری.یهو نری تو کامنتا فحش بدی بگی چه فوضولما.پری اون تیکه ی "درباره ی وبلاگ"به خاطر تیریپ عشقولی وبلاگ بود یا واقعا عاشق شدی؟مگه میشه آخه؟ببخشید ولی هرکی عاشقه من از این سوالا برام پیش میاد.نمیتونم درک کنم چه جوری بچه مدرسه ای عاشق میشه.خلاصه خیلی دوست داریم پری خانوم.

ای خدا...هروقت اومدم تو این خراب شده بنویسم همشون اعصاب خوردیای روزانم بود.امروز قابل تحمل تر شده.نه؟

میگم خدا یه بار اومدم تولدم این چارتا رو بیارم خونه بشینیم به اراجیف خودمون بخندیم یه پارازیت دادیااااااااا...باشه.امسالم که اینطوری کردی.دمت گرم.نمیدونم چرا چند روزه اینقد قیافه میگیری...مثل این شادی.یه زنگ نمیزنه هلوی گندیده.میگم امروز یه کتاب خوندم«زنی که منتظر بود»تو مقدمه گفته بود متن ادبی و زیباش تا مدتها تو ذهن خواننده میمونه.لامصب از بس ادبی بود من هچی نفهیدم فقط تمام توانمو بکار گرفتم بفهمم چه خبره.حیف هری پاتر که ولش کردم رفتم اونو خوندم.خدایا به نویسندش توان درک اینو بده که بفهمه ملت حوصله ندارن به اراجیف ادبیش توجه کنن.میگم خدا نامردی نکن یه دفه رو یه کاری کن من اون قرعه کشیو ببرم.تو که 1ساله محل سگ به من نذاشتی.این یه بارو...از جیب تو نمیره به خدا...چی؟... نمیشنوم...چی میگی؟...راه دوره صدا قطع و وصل میشه...یه بار دیگه بگو...آها!دیگه چرت و پرت واسه امروز کافیه؟...اینو گفتی؟...ایول...دوساعت دارم زر میزنم یعنی؟...واقعا اینو بهم گفتی؟...باشه...خدافظ بابا...نزن رفتم...

 

اینو تقریبا85/05/11ساعت 3:16نوشتم

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 18:50  توسط    | 

سلام...

نگفتم میترسم از خواب پاشم تلفن زنگ بزنه بگن پاشو کلاس سه شنبه افتاده؟نگفتم...تازه برای همیشه افتاد سه شنبه.اصلا مردم انگار مخ ندارن.آخه آدم من سه شنبه که بیچاره میشم بیام کلاس.خلاصه رفتیم.امروز یه جوری بود.شادی نبود.خوش نگذشت.دختر پاشو بیا خونتون دیگه!چقد میمونی اونجا؟!من و مهرنوش رفتیم.زنگ زدم.منتظر بودم داشتم به ارتفاعات نگاه میکردم به هوای اینکه استاد درو باز میکنه.دیدم در باز شد ولی کسی نیست.اومدم پایین تر دیدم همکلاسی جدیدمونه.آخر خندست.فوضول به تمام معنی.روشو تا حدودی کم کردیم.پررو با استاد دوست شده هی از ما ایراد میگیره.خلاصه من و مهرنوش تا حدودی شستیمش.پررو ی پرحرف ...کم مونده بود بگم تو چقد حرررررررررررررف میزنی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!هی میگه من پیشرفته ام.مبتدیا اینجوری...مبتدیا اونجوری.روتو کم میکنم وایسا.حالا شادی که بیاد.میشیم 3تا.دهنتو وا کنی با یه نگاه میبندیمش.ولی چقدر خنده داره.کلی جلوی خودمونو گرفتیم تا ناراحت نشه.بعد دیدم نخیر.با این نمیشه محترمانه رفتار کرد.همونجوری داره با ما تا خونه میاد.آخه پررو چه جوری اینقد راحت خودتو میندازی وسط با ما میای؟!هنوز یه روز بیشتر با هم همکلاسی نشدیم! ولی نازی... هیچکی دوستت نداره...خب یکم آدم باش!حالا خوبه هم سن مایی به ما میگی مثل کلاس اولیا میمونین!!!ایندفه مهرنوش جوابتو داد.دفه ی دیگه خودم خدمتت میرسم که تا آخر کلاس دپرس یه گوشه بشینی.ساعت 1/45 رسیدم خونه.ساعت 3 رفتم آموزشگاه.دیدم همه مثل خودم بیهوش افتادن.درس کیلو چنده؟ از شانس گندم هروقت خمیازه کشیدم آقا معلم منو دید.حیثیتم رفت.داشتم بیهوش میشدم.زنگ که خورد حس کردم دارم میافتم.صبحونه که عجله داشتم یه ساندیس خوردم.ناهارم که از خستگی اشتها نداشتم.یه یخ در بهشت خوردم.اومدم خونه.مامانم بهم نیمرو داد.حالا تا این نیمرو رو بخورم 4بار تلفن باهام کار داشت هرکدوم یه ربع.بعدم مانند یه جنازه افتادم.امشب اگه زیاد بیدار بمونم مامان پدرمو در میاره.امروز گفتم مامان قرص بده سرم درد میکنه اصلا انگار نه انگار گفت میخواستی تا ۵/۴ بیدار نمونی.عجب روز مزخرفی بود.خدا کنه بریم مسافرت که تقریبا محاله.تنها دوست ندارم بریم اگرم با خاله بریم اون میلاد بیشعور یه ضد حال به همه میزنه که خودش یه حالی کرده باشه.امسال مثل پارسال نمیشینم.زر اضافی بزن تا حالیت کنم 6نفر دیگه هم به جز تو هستن.کاری میکنم که از زور حرص باهام حرف نزنی.صبر کن.پرروی دروغگو.خلاصه اینکه تلافی پارسال و امسالو یجا در میارم.واااااااااااای...اصلا فکر نمیکردم تابستون اینقد بدبگذره. خیر سرش تابستونه.میگم خداجون نمیشه یه کاری کنی امشب یه خواب خوب ببینم؟یه چیزی که خیلی عالی باشه.مثل همون که اون شب فکرشم نمیکردم.وای که چه خوش گذشت.امشبم یه کاری بکن دیگه...دستت درد نکنه.دوست دارم.خدافظ.

 

اینو تقریبا85/05/04ساعت 0:52نوشتم

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 18:34  توسط    | 

سلام...

خدا جونم تو این پست فقط با خودت کار دارم...ای قربونت برم که همیشه لبخند میزنی...به قول شاعر دوست دارم یه عالمه هرچی بگم بازم کمه.میگم خدا تو که اینقده منو دوست داری کی منو به این آرزوهام میرسونی؟یکیشم که معجزه میخواد دست من نیست که بخوام تلاش کنم.اون یکیو اقلا یه کاریش بکن.میگم خدا...هیچی اصلا...آخه الان بنویسم ملت میخونن میخندن.خودت میدونی دیگه.تا 2سال دیگه خودت یه کاریش بکن.اصلا امشب یه جوریم.نمیدونم چرا ولی به کلم زده بشینم اون کتابرو دوباره بخونم.6ساله نخوندمش.الام دلم میخواد ولی به محض اینکه کتابو بگیرم دستم دیگه خوشم نمیاد.میگم راستی اون قرعه کشیو ببرم چه عالی میشه ها.تازه ببرم کلی مکافات دارم تا بابا و مامانو راضی کنم.یه کاری بکن دیگه.کارارو درست کن تا شهریور بیشتر وقت ندارم.جون من...ولی اگه ببرم و اون دوتا رو راضی کنم تازه تا اون موقع زنده بمونم و اونا به قولشون عمل کنن یکی از بهترین اتفاقا میافته...چی؟...نگو خودم میدونم.حرف زیادی زدم.اینهمه کار داری بین من چی میگم بهت. ولی آخه یه کاریش بکن دیگه.چه میدونم خدا آخه...خودت از دل ملت خبر داری میدونی چی میگن دیگه...حتما که نباید بنویسم چارتا آشنا ببینن حیثیتم بره!ولی دوست من قبلا منو یه نموره بیشتر تحویل میگرفتی.خودتم میدونی.باشه. حالا تو تحویل نگیر.منکه میدونم منو از همه بیشتر دوست داری.باشه...ما رفتیم.خدافظ...

 

اینو تقریبا85/05/05ساعت 0:14نوشتم

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 18:34  توسط    | 

سلام...

امروز ساعت 11/5 از خواب پا شدم.فهمیدم که دزد اومده تمام ال ام بی های ساختمونو برده.آخه دزد محترم.برادر من...اینم کاربود تو کردی.اینهمه سوژه ریخته تو ساختمون.رفتی گیر دادی به اونا.نگفتی ملت چیکار کنن حوصلشون سر رفت؟دیدم نمیشه امروز واسه مامانم کنسرت همراه با حرکات موزون بذارم رفتم تا تونستم کتاب خوندم.بعدم عکسای مسخره ای که با شادی گرفتم نگاه کردم.دهم برمیگرده.بعدشم من گم و گور میشم.رنگ آرامشو ندیدیم امسال.مامان و مینا رفتن کلاس.منم هی علاف موندم تا اینکه تلویزیونو روشن کردم دیدم کوله پشتی میده.تصمیم گرفتم نگاه کنم که بابا اومد گفت چقد از این پسره بدم میاد.منم دیدم بدم میاد.تلویزیونو خاموش کردم.بعد بابا گفت فردا آقای سفری میره برای همه ال ام بی میخره.دنیا دیگه مث تو نداره آقای سفری.بعدم نرگس دیدیم.چه لوس بازیه.اگه آخرین فیلم پوپک نبود عمرا میدیدم. نویسنده مسخره کرده خودشو.بچه اونقدیو چه به عشق و ازدواج!بعدم مامان یه کار خارق العاده انجام داد.نشست فیلم کانال 2 رو دید.منم چون عقده ای شدم از بس زود میخوابه نشستم باهاش دیدم.اون فنچم اومد بغلمون نشست دید.میترسم بخوابم بعد صبح پاشم مثل این دوهفته استاد زنگ بزنه بگه به جای 4شنبه امروز بیاید.اون موقع دیگه یه چیزی بهش میگم.خجالتم نمیکشه.با اون درس دادنش.هی کوله پشتی میگه شب آرزوها.من تا حالا نشنیده بودم.امسال تو تلویزیون گفت اولین بار شنیدم.از مامان پرسیدم چیه.منکه هرشب بیدارم.این شبم بیدار میمونم شاید به آرزوم رسیدم.آخه خدا جون...دوست عزیز.شما که منو از همه بیشتر دوست داری.نمیشه این چندتا آرزورو بر آورده کنی که از بچگی دارم منتتو میکشم؟خلاصه هر جور مایلی ولی تو عالم رفاقت یه ذره منو تحویل بگیر.خلاصه شب آرزوها منتظرتم.راستی برای اون قرعه کشیم یه کاری بکن لطفا.ارزشش مثل بقیه نیست ولی اگه برنده شم یکی از بهترین روزای عمرم میشه.اگه تا فردا بودم که بازم اینجا پیغاممو برات میذارم اگر نه هم که پیش خودتم.تا فردا خدافظ.

اینو تقریبا85/05/03ساعت 3:38نوشتم

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 18:32  توسط    | 

سلام...

چقدر آدم مزخرفی شدم.قبلا اینجوری و با این شدت مزخرف نبودم.اصلا به هیچ دردی نمیخورم.خیلی خوب بود می خوابیدم دیگه پا نمی شدم.اینجوری دردم نداشت.تو بیداری به احتمال زیاد عذابش زیاده.وگرنه خودم اقدام میکردم.آخه بدشانسی اینه که میترسم بعد از اقدام پشیمون شم بعد هیچ کاری نتونم بکنم.میشینم سر جام شاید یه اتفاقی افتاد.امروز صبح پاشدم.مثل همیشه مامان هوار زد و با این هوار گند زد به صبح بی مزم.رفتم درس خوندم.4تا لغت خوندم گذاشتمش کنار.بعدم تمرین حل کردم.با مهرنوش حرف زدم.بعدم تا ساعت 3 با کامپیوتر ور رفتم.این بدبختم از دستم ترکید.ساعت 3 هم با همون ترکیب نحس و عبوس رفتم کلاس.اونجا یکم خندیدم که یه چیزی که دوسش داشتم گم شد و پیدا نشد.تو راه برگشت واسه مهرنوش که تولدش هیجدهمه کادو خریدم.به نظرم خوشش بیاد.یه مجله ی هری پاترم خریدم.تو راه فائذه رو دیدم.گفت ببینم مجله رو بعد گفت نیگاش کن بازم هری پاتر.بعدم در همون حال که یارو دستشو میکشید بیا بریم مثل سال تحصیلی گفت خیلی شبیه توئه.منم مثل پارسال گفتم بروبابا.کجا شبیه!؟بعدم یارو نذاشت حرف بزنیم.اومدم خونه.همینجوری تا الان پای کامپیوترم.از کیس یه صداهای بدی میاد.نزدیکه یه بلایی سرش بیاد.خوابم میاد.توام بخواب کامی جونم.خدافظ.خدا جون شما یه دقه وایسا کارت دارم...

 

اینو تقریبا85/05/02ساعت 3:23نوشتم

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 18:31  توسط    | 

این دو هفته اصلا درس نخوندم یعنی کلا تعطیلش کردم.نمیدونم موقع امتحان چیکار کنم.اصلا ولش کن.ایشالا رد نمیشم.دیروزم مثل همه ی روزا رفتم خونه ی شادی.داشتن ساکارو میبستن برن مسافرت.منم خیلی پررو تا روز اخر رفتم خونشون.خوبه مامانش بازم تحویلم میگیره.زیادی تلپ شدم.قرار بود بریم کتابخونه خیر سرمون.نیم ساعت موندم خونشون.قرار شد موقع برگشتن بریم کتابایی که ازم امانت گرفته بود ازش بگیرم.رفتیم کتابخونه دلم واسه خودمو ملت سوخت.نشسته بودم رو نیمکت که یهو چشمم افتاد به نوشته های رو نیمکت...یه خاک برسری گفته بود"الهام ترو خدا بیا ببینمت.امیر"آخه بدبخت از کجا میدونی همونجا میشینه؟ ولی بازم گفتم ایول راههای ارتباطی.آدمم اینقد پررو!مردم میرن کتابخونه برای اهداف گوناگونی که کتاب خوندن شامل هیچکدوم نمیشه.یه طرف دیگه ای هم یه خط خطی بود که معلوم بود قبلا یه نقاشی بوده.معلوم نیست بیشعور چی کشیده بوده که اون بیشعورتره اومده بود 4تا فحش نثار خانوادش کرده بود.خلاصه اون نیمکت هیچ فرقی با چت روم نداشت.منتها جوابا یه کم دیر میومد.ملت چه دلی دارن...نیمکته دقیقا جلوی میز مسئول کتابخونه بود.هیچی دیگه...از کتابخونه اومدیم بیرون که دیدیم رو آب سرد کن کتاب ریختن مردم برن وردارن.منم ذوق کردم یکی ورداشتم چشمم افتاد به عکسش کتابو انداختم به شادی گفتم پاشو بریم بابا...مسخره کردن مارو.خانوم چادریه که داشت کتاب ورمیداشت شنید.شادی دوتا کتاب ورداشت اومدیم بیرون.کتابو باز کرد عکسارو تفسیر کرد.دیدم باحالن اون یکی کتابو من ورداشتم.خیلی جالب بود.انگار مولف به بهانه ی نشون دادن شخصیت آقا هدف دیگه ای داشته و به این بهونه هرچی عکس مسخره از این و جدوآبادش داشت چپونده بود تو کتاب.خلاصه از بس خندیده بودم پاهام سست شده بود رمق نداشتم تا خونه بیام.تو راه رفتم کتابامو از خونه ی شادی وردارم که یه سی دی بهم داد.اونم چی...

                                                  جوان امروز و جهان فردا

موضوع:رابطه ی دختروپسر

سخنران:استاد پناهیان

شادی گفت قشنگه ببر ببین تا از مسافرت بیام.یه کتاب عشقولانه هم بهم داد.منم چون اصولا پول به کتاب عشقولانه نمیدم گفتم مفتیه ورداشتم.رو سی دی عکس پناهیان بود.اندازه ی موهای سرم مو تو صورتش بود خاک برسر.معلوم نیست میخواد چیکار اینهمه ریشو.ملت بیکارن میرن تو سخنرانیش شرکت میکننا.اه اه.یکی نیست به این بیشعورا مگه دختر و پسر آدم نیستن که حرف  زدنشون اینقد براتون سوال برنگیزه؟بی فکرا اینقد خودشون کثیفن فکر میکنن هر دختری با هر پسری حرف بزنه گناه در شرف وقوعه.امیدوارم یه روزی از دست این بی سوادا نجات پیدا کنیم.طرفدار همون عرب بی مغزن دیگه.من نمیدونم چرا ملت شورش کردن.حداقل الان به فرهنگ و تاریخشون توهین نشده بود.اصلا بی غیرتا انگار نه انگار ایرانین.مثل عربای 2000 سال پیشن.زنای سپاهی میان زنارو برای تضاهرات برای حقوقشون با باتوم میزنن.نمیفهمه که این حقوق خودشم هست.آخه حیوون انقلاب چه گلی به سرت زد الان داری حقوق خودتم براش پایمال میکنی؟هنوزم برام سواله که اون چه خریتی بود اون موقع انجام دادن.الان ما باید تاوان پس بدیم.  شجاع ترین،مهربان ترین،انسان دوست ترین مردم جهان ایرانیا بودن.الان تو دنیا جور دیگه ای میشناسنمون.خجالتم نمیکشن که حتی قرانم عوض میکنن چرت و پرتای خودشونو تحویل ما میدن.کوروش ایرانی بود ولی روز جهانی کوروش کبیر تو تقویم ایرانیا ثبت نشده.کوروش که عمله بنای هخامنش نبود.بیچاره اگه میدونست حقوق بشر که از سرزمین خودشه بیشتر از همه همونجا پایمال میشه چه حالی میشد... .بسه دیگه. هیچوقت دلم با این حرفا خالی نمیشه.خدا رو دوست داشته باشید و بدونید که شمارو خیلی دوست داره.البته منو از همتون بیشتر دوست داره.تا بعد خدانگهدار.

 

اینو تقریبا85/04/30ساعت 1:12نوشتم

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 17:58  توسط    | 

سلام...

 این وبلاگو همینجوری زدم.از اونجایی که من دختر خیلی آرومی هستم و کاری به کسی ندارم و حوصلم سر رفته اومدم اینجا.اصلا امسال تابستون یجوریه.نه؟مثلا تعطیلاته.دارم از خستگی میمیرم.روزی 4ساعت زیر آفتاب سوزان راه میرم.خب مردم آخه!گارگر ساختمونم اینقد تو آفتاب نمیمونه!خب گناه دارم.شبم که خوابم نمیبره.من برم بمیرم به نظرم کمتر عذاب بکشم.اینم شد زندگی؟تو گرمای تابستون تازه اینهمه لباسم رو هم بپوشی بری بیرون.ای بگم چی بشی خ... .اصلا آدم دیوونه میشه.بدبختیه هااااااااا...صبح پاشو برو کلاس چهارتا تیکه از معلمت بشنو بعد پاشو برو یه کلاس دیگه حرفای پیرمردرو گوش کن.اه اه...اینم شد زندگی؟مثل اینکه خوابم میاد...چه خوب.عالیه.بقیش باشه برای بعد...

 

اینو تقریبا85/04/21ساعت 2:39نوشتم

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 17:57  توسط    |